تبليغاتX
قلم واندیشه
قلم واندیشه
قلم و اندیشه در مهر و مهرورزی
پاسباني كه محافظ كاروان بود شب خوابيد و دزدها آمدند و رخت و اثاث كاروان را بردند.
روز شد بيدار شد آن كاروان          ديد رفته رخت و سيم و اشتران 
اهل كاروان به پاسبان گفتند: اين اثاث و باروبنه ما كجا رفت؟
گفت : دزدان آمدند اندر نقاب            رختها بردند از پيشم شتاب
گفتند : تو همين طور مثل يك تل ريگ برجا و ساكت ماندي كه آنها بيايند و اثاث را ببرند. 
گفت : من يك كس بدم ايشان گروه         با سلاح و با شجاعت و با شكوه
گفتند: اگر اسلحه نداشتي يا يك نفربودي ، حداقل مي توانستي داد بزني كه اي اهل كاروان بلند شويد كه دزد آمده است.
گفت : آن دم كاردي بنمودند و تيغ          كه خَمّش ورنه كُشيمت بي دريغ 
آن زمان از ترس بستم من دهان         اين زمان هيهاي و فرياد و فغان 
آن موقع نگذاشتند كه داد بزنم و هاي و هوي بكنم ، حالا هر قدر ميخواهيد هي هي مي كنم . 
مولوي مي گويد: سرمايه عمر آدميان را شيطان از دستشان مي برد. چقدر بي نمك و بي موقع است كه وقتي سرمايه هستي از دست برود هي سوره اعوذ و فاتحه بخوانيم و نماز كنيم و در پي تدارك گذشته ها برآييم. پيش از آنكه دزد بر كاروان ما بزند بايد بيدار شويم.
(مثنوي معنوي – مولانا)
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
Blog Skin