تبليغاتX
قلم واندیشه



داستانک......خدای با سخاوت

خردمند چینی پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید. از

 

او پرسید چرا گریه می کنی؟

 

زن گفت :وقتی به جوانیم، زندگیم و زیبایی از دست رفته ام می اندیشم گریه ام می

 

 گیرد.احساس می کنم که خداوند بسیار بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان

 

 داده زیرا او می دانست که من بهار عمرم را به خاطر آورده و اندوهگین خواهم شد.

 

مرد خردمند پس از شنیدن سخنان زن به نقطه ای در دشت پوشیده از برف خیره شد

 

 و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید و گفت در انجا چه می بینی؟

 

خردمند پاسخ داد دشتی پر از گل سرخ!آنگاه که خداوند قدرت حافظه را به من

 

بخشید ، بسیار سخاوتمند بود،زیرا او می دانست که من می توانم حتی در زمستان

 

 بهار را به خاطر آورده و لبخند بزنم.

 


موضوع : داستان های زیبا
| +| نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:36 توسط مریم/امینیان |