از من می پرسند که چگونه دیوانه شدم
چنین روی داد: یک روز بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند از خواب عمیقی بیدار شدم
و دیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند
همان هفت نقابی را که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم ((دزد . دزد , دزد نابکار )) مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آن ها از ترس من به خانه های شان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسیدم , جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد (( این مرد دیوانه است))
من سر برداشتم که او را ببینم خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید. و من از عشق خورشید مشتعل شدم , و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم . و گویی در حال خلسه فریاد زدم (( رحمت , رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند))
چنین بود که من دیوانه شدم.
و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام . آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن , زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.
ولی مبادا که از این امنیت زیاد غره شوم . حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است.
جبران خلیل جبران
برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه
موضوع : سخن بزرگان وجملات زیبا
| +| نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:0 توسط مریم/امینیان |




