الهي !
نور تو چراغ معرفت بيفروخت ، دل من افزوني است .
گواهي تو ترجماني من بكردند ، نداي من افزوني است .
قرب تو چراغ وجد بيفروخت ، همت من افزوني است .
بُود تو كار من راست كرد ، بُود من افزوني است .
الهي !
از بود خود چه ديدم ، مگر بلا و عنا ؟ و از بود تو همه عطا است و وفا .
كريما !
گرفتار آن دردم كه تو درمان آني ،
بنده آن ثناام كه تو سزاي آني ،
من در تو چه دانم ؟ تو داني !
تو آني كه گفتي من آنم ، _ آني .
خداوندا !
نسيمي دميد از باغ دوستي ، دل را فدا كرديم ،
بُويي يافتيم از خزانه دوستي ،
بپادشاهي بر سر عالم ندا كرديم ،
برقي تافت از مشرق حقيقت ،
آب و گِل كم اِنگاشتيم ، و دو گيتي بگذاشتيم .
يك نظر كردي ،
در آن نظر بسوختيم و بگداختيم .
بيفزاي نظري و اين سوخته را مرهم ساز
و غرق شده را درياب ،
كه : مِي زده را هم بِمِي دارو و هم مرهم بود .
الهي !
چون همه آن كني كه خواهي ، از من مفلس بيچاره چه خواهي ؟
گزيده اي از مناجات خواجه عبدالله انصاري




