تبليغاتX
قلم واندیشه



مناجات خواجه عبدالله انصاري

الهي !

 نور تو چراغ معرفت بيفروخت ، دل من افزوني است .

گواهي تو ترجماني من بكردند ، نداي من افزوني است .

قرب تو چراغ وجد بيفروخت ، همت من افزوني است .

بُود تو كار من راست كرد ، بُود من افزوني است .

الهي !

از بود خود چه ديدم ، مگر بلا و عنا ؟ و از بود تو همه عطا است و وفا .

كريما !

گرفتار آن دردم كه تو درمان آني ،

بنده آن ثناام كه تو سزاي آني ،

من در تو چه دانم ؟ تو داني !

تو آني كه گفتي من آنم ، _ آني .

خداوندا !

نسيمي دميد از باغ دوستي ، دل را فدا كرديم ،

بُويي يافتيم از خزانه دوستي ،

بپادشاهي بر سر عالم ندا كرديم ،

برقي تافت از مشرق حقيقت ،

آب و گِل كم اِنگاشتيم ، و دو گيتي بگذاشتيم .

يك نظر كردي ،

در آن نظر بسوختيم و بگداختيم .

بيفزاي نظري و اين سوخته را مرهم ساز

و غرق شده را درياب ،

كه : مِي زده را هم بِمِي  دارو و هم مرهم بود .

الهي !

چون همه آن كني كه خواهي ، از من مفلس بيچاره چه خواهي ؟

 

گزيده اي از مناجات خواجه عبدالله انصاري


موضوع : مناجات
| +| نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 16:9 توسط آرزو - كلاهچی |