تبليغاتX
قلم واندیشه
قلم واندیشه
قلم و اندیشه در مهر و مهرورزی
آرژانتين: سرزمين نقره (اسپانيايي)

آفريقاي جنوبي: سرزمين بدون سرما / آفتابي جنوبي (لاتين، يوناني)

آلباني: سرزمين کوه نشينان

آلمان: سرزمين همه مردان يا قوم ژرمن (فرانسوي، ژرمني)

آنگولا: از واژه نگولا که لقب فرمانروايان محلي بود

اتريش: شاهنشاهي شرق (ژرمني)

اتيوپي: سرزمين چهره سوختگان (يوناني)

ازبکستان: سرزمين خودسالارها (سغدي، ترکي، فارسي دري)

اسپانيا: سرزمين خرگوش کوهي (فنيقي)

استراليا: سرزمين جنوبي (لاتين)

استوني: راه شرقي (ژرمني)

اسرائيل: جنگيده با خدا (عبري)

اسکاتلند: سرزمين اسکات ها (لاتين)

افغانستان: سرزمين قوم افغان (فارسي)

اکوادور: خط استوا (اسپانيايي)

الجزاير: جزيره ها (عربي)

السالوادور: رهايي بخش مقدس (اسپانيايي)

امارات متحده عربي: شاهزاده نشين هاي يکپارچه عربي (عربي)

اندونزي: مجمع الجزاير هند (فرانسوي)

انگليس: سرزمين پير استعمار (ژرمني)

اوروگوئه: شرقي

اوکراين: منطقه مرزي (اسلاوي)

ايالات متحده امريکا: از نام آمريگو وسپوچي دريانورد ايتاليايي

ايتاليا: شايد به معني ايزد (يوناني)

ايران: سرزمين آريايي ها برگرفته از واژه «آريا» به معني نجيب و شريف
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
مهم نیست که قفل ها دست کیست مهم اینست که کلیدها دست خداست .
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

هر گاه مهر به شما اشاره کند دنبالش بروید .
حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است .

و وقتی بال هایش شما را در بر می گیرد اطاعت کنید .
حتی اگر شمشیری که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند .
و اگر با شما سخن گفت او را باور کنید .
گر چه صدایش رویاهای شما را بر آشوبد چون باد شمال که باغ را ویران می کند .
***
زیرا محبت در همان لحظه که با شما صحبت می کند شما را به صلیب می کشد .
و هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .
و هنگامی که بر فراز بالاترین درخت زندگی تان می رود سر شاخه های نازکی را که
جلوی آفتاب می لرزند نوازش می کند . همان وقت به ریشه هایتان که در خاک فرو
رفته می رسد و ان را در ارامش شب تکان می دهد .
***
چون دسته های درو شده گندم شما را در آغوش می گیرد .

و شمارا می کوبد تا عریان شوید .
و می بیزد تا از پوسته های خود رها شوید .
و می ساید تا مثل برف سفید شوید .
و می ورزد تا نرم شوید .
آنگاه شما را به آتش مقدس می سپارد
تا نان مقدس شوید بر خوان مقدس خداوند

جبران خلیل جبران

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

آورده اندکه:

                                                                                                          
   
در پهنه گیتی مرغکی است که تنها یک بار در زندگی خویش آواز می خواند . آوایی دلنشین تر از آواز هر مخلوق دیگری در گستره خاک .

از آن دم که ترک آشیانه می گويد خاربنی را مي جويد و تا آن را نيابد آرام نمي گيرد . چون آن را يافت در میان شاخسار گزنده مي نشيند و مي خواند و خود را بر فراز بلندترين و تیزترین شاخه خار مصلوب مي کند .

و در واپسين لحظه های زندگي در  سوگ خويش بلند آوازتر از بلبل و چکاوک نغمه سرایی مي کند . نغمه ای آسماني به بهاي زندگي .

آنگاه تمامي جهان در سکوت فرو مي رود و بدان گوش مي سپارد و خداوند در ملکوت اعلاء لبخند مي زند .

زيرا بهترين ها هميشه به بهای رنجی جانکاه بدست مي آيد .

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط مریم/امینیان |
وقتهایی هست که نمی توانیم هم رکاب حوادث زندگی مان تاخت کنیم.

اعتمادمان را به آسانی از کف می دهیم٬

سرگردان می شویم و بار احساسی نومیدوار را به دوش می کشیم.

وقتی که چنین می شود ٬ برای هم گام شدن با زندگی٬

باید که روش های تازه بیاموزیم و به جستجو برخیزیم٬ آغازی نوین را.

راهی بیابیم که یاریمان دهد٬

تا دیگر بار٬ رضایت وآرامش را فراچنگ آریم.

راهی که توانمان بخشد٬

تا زندگی را سرشار تر کنیم٬ به کام خویشتن.

این حقیقت را هرگز در نیابیم  که چه ها توانیم کرد٬

که زندگی را چگونه دگرگون توانیم ساخت٬

مگر آنکه بیازماییم٬ بکوشیم.

هرگز نخواهیم دانست٬

مگر آن زمان که دست به سوی خدا برگشاییم٬

که توانمان دهد زندگی را بجوییم٬ زندگی سرشارتری را.

و یاریمان دهد که باز بیاغازیم٬

که باز زندگی خویش را بسازیم٬

به کوتاه زمانی حتی ٬ سفری کنیم به آغازهایی نوین.

پائولین اسمیت 

                                                                           

   

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست .
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح­ روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند.
امید اینکه در گروه ۹۹ نباشیم .....
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم دی 1386 توسط آرزو - كلاهچی |

 

چنان قوی باش که هیچ عاملی ، آرامش فکر تو را بر هم نزند .

درباره سلامت، شادمانی و خوشبختی سخن بگو.

محاسن و مزایای دوستانت را به آنان گوشزد کن .

در هر چیز ، جنبه روشن آن را ببین .

همیشه درباره بهترین پیش آمدها فکر کن.

از موفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که از موفقیت خودت خوشنود می شودی.

به اشتباهات گذشته فکر مکن ، اما از آن ها درس بگیر.

شاد و بشاش باش و به دیگران لبخند بزن .

آن قدر بزرگ باش که نگران نشوی

آن قدر نجیب و موقر باش که خشمگین نشوی

و آن قدر شاد باش که اجازه ندهی مشکلی بروز کند

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم دی 1386 توسط مریم/امینیان |
آدم‌ها مثل ِ کتاب‌ها هستند .

بعضی آدم‌ها جلدِ زرکوب دارند،

بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک،

بعضی آدم‌ها ترجمه شده اند،

بعضی از آدم‌ها تجدیدِ چاپ می‌شوند،

و بعضی از آدم‌ها توقیف

و بعضی از آدم‌ها فتوکپی ِ آدم‌های ِ دیگر اند.

بعضی از آدم‌ها صفحاتِ رنگی دارند،

بعضی از آدم‌ها تیتر دارند، فهرست دارند،

و روی پیشانی ِ بعضی از آدم‌ها نوشته اند.

حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضی از آدم‌ها قیمتِ روی ِ جلد دارند،

بعضی از آدم‌ها با چند درصد تخفیف به فروش می‌رسند،

و بعضی از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمی‌شوند.

بعضی از آدم‌ها را باید جلد گرفت،

بعضی از آدم‌ها را می‌شود توی ِ جیب گذاشت!

بعضی از آدم‌ها نمایش‌نامه اند و در چند پرده نوشته می‌شوند.

بعضی از آدم‌ها خط خوردگی دارند،

بعضی از آدم‌ها غلطِ چاپی دارند.

بعضی از آدم‌ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آن‌ها را بفهمیم.

و بعضی از آدم‌ها را باید نخوانده دور انداخت.

کتاب‌ها مثل ِ آدم‌ها هستند.

بعضی از کتاب‌ها برای ِ ما قصه می‌گویند تا بخوابیم.

و بعضی قصه می‌گویند تا بیدار شویم،

بعضی از کتاب‌ها تنبل هستند.

بعضی از کتاب‌ها تقلب می‌کنند،

بعضی از کتاب‌ها دزدی می‌کنند!

بعضی از کتاب‌ها به پدر-و-مادر ِ خود احترام می‌گذارند.

و بعضی حتی اسمی هم از پدر-و-مادر ِ خود نمی‌برند.

بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند.

بعضی از کتاب‌ها هرچه دارند به دیگران می‌بخشند.

و بعضی از کتاب‌ها فقیر اند و بعضی گدایی می‌کنند.

بعضی از کتاب‌ها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند،

و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.

بعضی از کتاب‌ها بیمار اند،

بعضی از کتاب‌ها تب دارند و هذیان می‌گویند.

بعضی از کتاب‌ها، کودکانه و لوس حرف می‌زنند.

و بعضی از کتاب‌ها فقط غر می‌زنند و نصیحت می‌کنند.

بعضی از کتاب‌ها پیش از تولد می‌میرند.

و بعضی تا ابد زنده هستند.

قیصر امین‌پور

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم آذر 1386 توسط آرزو - كلاهچی |
گروهی خدا را به خاطر خواسته بندگی می‌كنند
این عبادت بازرگانان است.
گروهی از روی ترس خدا را بندگی می‌كنند
این عبادت غلامان است.
گروهی هم از روی شكر و سپاس خدا را بندگی می‌كنند
این عبادت آزادگان است.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 توسط آرزو - كلاهچی |

 

قوام عبادت، به خلوص نیت است.

پیش از تصمیم، مشورت کن و پیش از اقدام بیندیش.

بخشش و تفضّل هیچ پدری به فرزندش بهتر از عطیه ادب و تربیت پسندیده نیست.

مردم در روش‌های اخلاقی و صفات اجتماعی، به حکومت‌های خود بیشتر شباهت دارند تا به پدران خویش.

قلب‌های خود را از کینه‌های نهانی پاک کنید؛ زیرا که آن یک بیماری مهلکی همانند وباست.

بالاتر از هر عبادتی به کار انداختن نیروی تفکر و تعقل است.

نفس خویش را به بردباری در مقابل ناملایمات عادت ده.

خداوند دوست دارد که مردم درباره هم خوب فکر کنند و خیرخواه یکدیگر باشند.

فرصت، خیلی زود می‌گذرد و دیر برمی‌گردد.

حق را با اشخاص نمی‌توان شناخت، حقّ را بشناس تا پیروان آن را بشناسی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم مرداد 1386 توسط آرزو - كلاهچی |
Blog Skin