اين صبح ، اين نسيم ، اين سفره مهيا شده سبز ، اين من و اين تو ، همه شاهدند . که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ..... يکی شدند و يگانه . تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد . آمدی و آمديم . اول فقط يک دل ، دل بود . يک هوای نشستن و گفتن . يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن . يک هنوز با هم ساده . رفتيم و نشستيم ، خوانديم و گريستيم . بعد يک صدا شديم ، هم آواز و هم بغض و هم گريه ، همنفس برای باز تا هميشه با هم بودن . برای يک قدم زدن رفيقانه ، برای يک سلام نگفته ، برای يک خلوت دل خاص ، برای يک دل سير گريه کردن ..... برای همسفر هميشه عشق .... باران ! باری ای عشق ، اکنون و اينجا ، هوای هميشه ات رانمی خواهم
نشانی خانه ات کجاست ؟!
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 11:53 توسط آرزو - كلاهچی |
گاهی به آسمان نگاه كن
شاید كبوتری خسته به آشیانه ی دلت محتاج باشد
شاید تكه ابری سر گردان به افق بی كران چشمانت محتاج باشد
وشاید ستاره ای بی نور به نور وامید وجودت محتاج باشد
گاهی هم به آسمان نگاه كن
تا خودت را
در انعكاس شبنم ها ببینی
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 18:27 توسط آرزو - كلاهچی |
یاد خدا، آرام بخش قلبهای زخمی است.
تفکر، آرام بخش اندیشههای زخمی است.
محبت، آرام بخش عشقهای زخمی است.
کمک، آرام بخش یک اجتماع زخمی است.
دعا، آرام بخش روحهای زخمی است.
گریه، آرام بخش خاطرههای زخمی است.
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:10 توسط مریم/امینیان |
کوچيک تر که بودم
فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم
تا بوي خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!!!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند
و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند باران رحمت خداست
ولي حس کودکانه من مي گفت:
خدا دلش از دست آدما گرفته
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 8:5 توسط آرزو - كلاهچی |
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 16:23 توسط آرزو - كلاهچی |
تابستان در تب می سوزد
پاییز خانه بدوش می شود
زمستان مویش سپید می شود
اما بهار سرزنده و شاداب جوانی می کند
بیایید بهاری باشیم و قدر ثانیه هایی که هدیه خداوند به ماست را بیشتر بدانیم.
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 16:1 توسط آرزو - كلاهچی |
برگرفته از وبلاگ: http://khodavandegar.blogfa.com
به تو نیاز دارم
مادری چند فرزند داشت ، در حالی که به کارهای خانه میرسید با اسباب بازی و شیرینی کودکان خود را سرگرم میکرد ، کودکان مدتی شاد بودند اما ناگهان مادرشان را یاد می آوردند و شروع به گریه زاری میکردند.
مادر خوراکی و اسباب بازی های تازه ای برایشان میاورد و بچه ها باز هم مدتی سرگرم و مادرشان را از یاد میبردند.
اینکار چند بار تکرار شد ، تا اینکه یکی از کودکان به مادرش گفت :
" مادر ما اسباب و خوراکی نمیخواهیم "
تو را میخواهیم
مادر همه کارهای خود را کنار گذاشت و او را در آغوش گرفت.
خداوند
نیز مادر ماست و ما نیز همچون کودکانی هستیم که با اسباب بازی و خوراکی هایی که به ما میدهد سر گرم میشویم .
خداوند – مادر الهی –
به ما ثروت دارایی آسایش لذت اعتبار اجتماعی نام شهرت
اقتدار شکوه میدهد و آنگاه چنین به نظر ما میرسد که نیازی به خدا نداریم.
اما برای عده ای این لذتها بی طعم است.
آنها از چیزهایی که این دنیا به آنها میدهد لذت نمیبرند.
و قلب هایشان غم زده است.
آنها دیدار خدا را میخواهندوفریاد میزنند.
" خدایا من به تو نیاز دارم ، تو را میخواهم ...
وخدا به سراغ آنها خواهدرفت.
خود را بر آنها آشکار میسازد.
یعنی واقعاَ چند تامون حاضریم از خوشی ها ی الکی و زودگذر
این زمونه به عشق اللـــــــــــه بگذریم؟
امید دارم لایق عنایت حضرت حق باشیم
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 15:42 توسط آرزو - كلاهچی |
دانشمندی یکی را گفت چرا تحصیل علم نمی کنی؟
آن شخص گفت: آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام. دانشمند از او پرسید: که خلاصه علم چیست؟
گفت: پنج چیز است:
اول: آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگویم.
دوم: آنکه تا حلال منتهی نشود، دست به حرام دراز نکنم.
سوم: آنکه تا از تفتیش نفس خود فارغ نشوم، به جستجوی عیب مردم نپردازم.
چهارم: آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به درهیچ مخلوق اِلتِجاء نبرم.
پنجم: آنکه تا قدم دربهشت ننهم، ازکید شیطان وازغرورنفس نافرمان، غافل نباشم.
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 6:51 توسط آرزو - كلاهچی |
هر قطره خون در رگهايم نام تو را فرياد مي زند يا حسين !***جان را چگونه در بدن توان ايستادن است وقتي که جسم پاره پاره تو را به ياد مي آورم يا حسين !****جسم من از جسم تو گرانتر نيست ****و خون من از خون تو پر بهاتر نيست ***فداي لب تشنه ات يا حسين

اي ماه خون بار ديگر از راه رسيدي و با نسيم گرم کربلايي، قصه آلاله هاي سرخ را به گوش جان مي رساني , دوباره سکوت تاريخ را درهم شكستي و بغض ناله را از تنگناي حنجره ها آزاد كردي
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 15:38 توسط مریم/امینیان |
![]()

![]()
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 15:2 توسط مریم/امینیان |





