تبليغاتX
قلم واندیشه



اگر روزی دلم گرفت يادم باشد٬

اگر روزی دلم گرفت يادم باشد

که خدا با من است،

که فرشته ها برايم دعا ميکنند،

که ستاره ها شب را برايم روشن خواهند کرد.

يادم باشد که قاصدکی در راه است،

که بهار نزديک است،

که فردا منتظرم می ماند،

که من راه رفتن می دانم و دويدن،

که جاده ها قدم هايم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت يادم باشد٬

که خدای من اينجاست

 همين نزديکيها،

و من، تنها نيستم  .


موضوع : شعر
| +| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 17:14 توسط آرزو - كلاهچی |


در بسته بازکردن
 

یاهو

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

همه سال حج نمودن سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به خدا که هیچکس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی نا امیدی در بسته بازکردن


موضوع : شعر
| +| نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 19:25 توسط آرزو - كلاهچی |


جمـعه ها

بــوی عـطــر یــار دارد جمـعه ها

وعــــده دیـــدار دارد جمــعه ها

جمــعـه هـا دل یاد دلبـر مـی کنـد

نغمه یا ابـن الـحسن سـر مـی کنـد


موضوع : شعر
| +| نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 7:42 توسط آرزو - كلاهچی |


تو نیستی که ببینی

تقدیم به همه کسانی که ما را ترک کرده اندوبه سوی حق شتافتند .

تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فرازگنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه میان خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی 
 

 


موضوع : شعر
| +| نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 17:40 توسط آرزو - كلاهچی |


گذر عمر

طي شد اين عمر، تو داني به چه سان
پوچ و بس تند، چنان باد دَمان
همه تقصير من است، اين که خودم ميدانم
که نکردم فکري
که تامل ننمودم، روزي
ساعتي يا آني
که چه سان ميگذرد عمر گران؟
کودکي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذاريد بخندد شادان
که پس از اين دگرش، فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن
من نپرسيدم هيچ
که پس از اين ز چه رو
نتوان خنديدن
هيچکس نيز نگفت: زندگي چيست؟ چرا مي آئيم؟
بعد از اين چند صباح، به کجا بايد رفت؟
با کدامين توشه، به سفر بايد رفت؟
من نپرسيدم هيچ، هيچکس نيز نگفت
نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من، که چه سان عمر گذشت؟
ليک گفتند همه:
که جوان است هنوز، بگذاريد جواني بکند، بهره از عمر بَرَد، کام راني بکند
بگذاريد که خوش باشد و مست
بعد از اين نيز، بر او عمري هست
يک نفر بانگ برآورد که او
از هم اکنون بايد فکر آينده کند
ديگري آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند
سومي گفت: همانگونه که ديروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنين فردايش
با همه اين احوال
من نپرسيدم هيچ
به چه سان دي بُگذشت؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم، به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق و نه انديشه دَمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي
چه تواني که ز کف دادم مُفت
من نفهمدم و کس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب، ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد
ليک بيهوده تلف گشت جواني، هيهات
آن کسانيکه نميدانستند زندگي يعني چه؟
رهنمايم بودند
عمرشان طي شد
بيهوده و بي ارزش و کار
و مرا ميگفتند که چو آنان باشم
که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامين معاش
فکر ثروت باشم
فکر يک زندگي بي جنجال
فکر همسر باشم
کس مرا هيچ نگفت:
زندگي ثروت نيست
زندگي داشتن همسر نيست
زندگاني کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست
من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت
و صد افسوس که چون عمر گذشت، معني اش فهميدم
حال ميپندارم، هدف از زيستن اين است رفيق
من شدم خلق که با عزمي جزم، پاي از بند هواها گُسَلَم
پاي در راه حقايق بنهم
با دلي آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و علم
در ره کشف حقايق کوشم
زره جنگ، براي بد و ناحق پوشم
ره حق پويم و حق جويم و بس حق گويم
آنچه آموخته ام بر دگران نيز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خويش
ره نمايم به همه، گرچه سرا پا سوزم
من شدم خلق که مُثمِر باشم
نه چنين زائد و بي جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
اي صد افسوس که چون عمر گذشت معني اش فهميدم


موضوع : شعر
| +| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 22:27 توسط آرزو - كلاهچی |


برای ما سعادت آرزو کن

بارالها

تو که جان می دهی بر دانه در خاک
غبار از چهر گل ها می کنی پاک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن


موضوع : شعر
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 15:50 توسط آرزو - كلاهچی |


ای عزیز ترین ....
بی قرارتوام و دردل تنگم گله هاست .

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست .

همچوعکس رخ مهتاب که افتاد در آب

در دلم هستی وبین من و تو فاصله هاست  .


موضوع : شعر
| +| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 12:13 توسط آرزو - كلاهچی |


اي عزيزترين
دروازه ي خانه رابسته بودم وچفت دررانيز!

اي عزيزترين ،ازكدامين در،درآمدي تابه رؤياي من اندرشوي؟؟؟!!!!

موضوع : شعر
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 7:15 توسط آرزو - كلاهچی |


کمي فکر کنيم

                           

دو قدم مانده به احضار کمي فکر کنيم / فرصتي نيست دگر بار کمي فکر کنيم

 

در گريز نفس عمر به غفلت بوديم /هر نفس مي دهد اخطار کمي فکر کنيم

 

بين ما و دگران فاصله افتاده عزيز/ بين ما فاصله بسيار کمي فکر کنيم

 

تا به منزلگه آخر برسي راهي نيست /وبه آن لحظه ديدار کمي فکر کنيم


موضوع : شعر
| +| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 19:39 توسط آرزو - كلاهچی |


به یاد پدرم که دیگر در بین ما نیست

 شادی مکن اززادن وشیون مکن از مرگ      زین گونه بسی آمدوزان گونه بسی رفت       

این عمرسبک سایه ما بسته به آهی است      دودی ز سر شمع  پرید و نفسی  رفت

                                                        

                                 ای که از چشمان ما چون ماه تابان رفته ای

                                  گوهر ارزنده ای بودی وارزان رفته ای

                                  دیگر اندر جمع ما شادی نمی گنجد دریغ

                                   از میان جمع ما جانا شتابان رفته ای

 


موضوع : شعر
| +| نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 21:27 توسط آرزو - كلاهچی |