تبليغاتX
قلم واندیشه
قلم واندیشه
قلم و اندیشه در مهر و مهرورزی
منم آن بنده خاطي داور
بود مولا مراهم يارو ياور
فروغ حيدري تابيده مارا
رسيده نعمت شاهي گدارا
زبان الكنم راصدبيان داد
به جسم خسته ام روح وروان داد
ندارم من متاعي درخوردوست
هرآنچه هست لطف بيحد اوست
خداداند كه مولاجان مااست
دراين محفل هزاران جان فدا هست
شدم آواره كوي كميلش
بديدم آنهمه ماه وسهيلش
گرفتم دامن شير خدارا
همان ماه منير لافتي را
بگفتم يا علي درياب مارا
كمك كن نوكرت راجان زهرا
توصفدر شير داور نور عيني
تو مهتاب مني ماء معيني
يتيمان راتو جمله ياربودي
ضعيفان راهمه غمخوار بودي
حروف نام تو ماراكليد است
شفاعت كن كه ماراآن اميد است
ابوالفضل دلاور را پدر بود
صفات اين پدر جمع در پسر بود
دري همچون حسين در كربلا داشت
درخت معرفت در نينوا كاشت
دل عالم براي نو گلش سوخت
ازآن تيري كه اصغررادو لب دوخت
علي قرآن ناطق دردو عالم
علي مشكل گشاو فخرآدم
علي دين محمد را ولي شد
پيمبرراستون دين علي شد
علي جبريل را تعليم داده
تمام عالمان را علم داده
علي عادلترين اوليا بود
علي عابدترين اوصيا بود
علي محراب خون رالمس كرده
زدست ناكسان صدزخم خورده
علي مصداق نور لايزال است
علي چون چشمه آب زلال است
علي شاه است وسلطان ولايت
علي مير است واستاد شهادت
علي درياي احسان ومروت
علي آئينه صاف فتوت
علي تنها گل باغ خدا بود
گل بي خار ما كان وفا بود
علي ساقي شداز جام غديرش
پيمبررانمود مير واميرش
علي همرازو همگام پيمبر
علي داماد خوشنام پيمبر
علي خيبر شكن باامردادار
علي عنتر فكن در جنگ كفار
علي درياي علم بيكران بود
علي پادشهي صاحبقران بود
بنازم زلف مشكين وسياهش
دوچشم پاك ومژگان سپاهش
غلام قنبرش هستم به مولا
زعشقش تا ابد مستم به مولا
توزيباي مني نور خدايي
تومرات جمال كبريايي
علي ساقي كوثر ماه عالم
علي سروربه جن وانس وآدم

----------------------------------------------

با تشکر از مجنون

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم.

--------------------------------------------

تواگر باز به دادم نرسی میشکنم
بنشینی به بر خارو خسی میشکنم
به تو گفتم که دراین وادی غم
گرنباشد نفس همنفسی میشکنم

شاعر چند بیت آخر (مجنون)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
یک نفر هست که چون چلچله‌ها روز و شب شیفته ی پرواز است

توی چشمش چمنی از احساس توی دستش سبدی آواز است

یک نفر هست که یادش هر روز چون گلی توی دلم می‌روید

آسمان، باد، کبوتر، باران‌ قصه‌اش را به زمین می‌گوید

 یک نفر هست که از راه دراز باز پیوسته مرا می‌خواند

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

گاهی گمان نمی کنی ...ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه بنام تو می شود

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز...

میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
پيش از اينها فكر ميكردم خدا ... خانه اي دارد ميان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها ... خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور  ... بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او ... هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان ... نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش  ... سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب ... برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست ... هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود ... از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين ... خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود ... مهربان و ساده وزيبا نبود

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

كاش مي شد ما بهاري مي شديم

خيس آواز قناري مي شديم

قلبمان بوي خدا مي داد باز

بوي عرفان و دعا مي دادباز

كاش در يك شب سبز و قشنگ

عشق از ما باز بيعت مي گرفت

كاش چوپان دل ما، عشق بود

پاسدار محمل ما ، عشق بود

كاش از خوبان عالم مي شديم

توبه مي كرديم و آدم مي شديم

چون شقايق، سرخ مي مرديم كاش

از شهادت، زخم مي خورديم كاش

كاش ما هم چون كبوتر مي شديم

پاك مي مرديم و پرپر مي شديم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

گفتنی ها کم نیست ...

... گرچه من خاموشم !

صد هزاران سخن و حرف و حدیث

بر دل عاشق من جامانده ...

به نقل از وبلاگ دل ودلدار

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

خاك ،جان يافته است

تو چرا سنگ شدي؟

تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟

باز كن پنجره را و بهاران را باور كن

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
به نقل از وبلاگ درد ودرمان

خداوندا در این سالی كه در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ؛ لیكن
در آغاز طلوع روشن سالی ؛ كه می آید
كمك كن تا رها سازم ز خود
من كوله بار یك هزار و سیصد و افسوس
هزار و سیصد و اندوه
خدایا مهربانم كن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضایت را عطایم كن
بفهمان زندگی زیباست
خداوندا ؛ تو راه سبز ایمان را نشانم ده
تو نیكی پیشه ام فرما
كه راه حق صبورانه بپیمایم
و هرگز من نباشم از زیانكاران
رفیقا ؛ مهربانا ؛ عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت ؛ شست و شویم ده
تو پاكم كن ؛ قرارم ده
كریما ؛ دست های گرم و لبخندی عطایم كن

ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم فروردین 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
Blog Skin