شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد ، خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند ، این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است .
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد ، وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !!!
چه اتفاقی افتاده ؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!! در یک قسمت تاریک بدون حرکت .
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد !!!
مرد شدیدا منقلب شد .
ده سال مراقبت ، چه عشقی ! چه عشق قشنگی !!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم.
منبع: http://kekel-iloveu.blogfa.com
به نام خدا
زمستان پیر هنوز بر دامن تپه نشسته بود و کوله بارش را می بست که اولین نسیم بهار از راه رسید و آسمان سینه ی مهربان خود را برای پرواز اولین پرستوها آراست.
دانه ی کوچک با خمیازه ای کوتاه چشم خود را باز کرد...
و به دشتی که هنوز خاکستری بود نگریست...
و از نسیم که بی قرار و شتابان می گذشت تا آمدن بهاران را به تمامی دشت مژده دهد پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ نسیم در گوشش نجوا کرد: بهار در راه است سبز باید شد !
دانه کوچک که هنوز به درستی از خواب زمستانی بیدار نشده بود خمیازه خویش را ناتمام رها کرد و با تعجب گفت: سبز باید شد؟!!!
اما صدایش به نسیم نرسید.
درختان زمستان زده یک یک از خواب بر خواستند بازوان خود را در هم فرو می بردند و شادی کنان آمدن بهار را می سرودند. دانه کوچک به صدای بلند گفت: آهای با شما هستم؛ شما که چندین بهار را پشت سر گذاشته اید؛ به من بگویید چه باید کرد(؟!)
درختان سر خود را جنباندند و گفتند سبز باید شد.... و دانه تکرار کرد: سبز باید شد، سبز!...امّا...
اما صدایش در طنین آوای بال پرستویی که خبر از آمدن بهار داشت گم شد.
دانه ی کوچک از جویبار، که حال، شکوه زمزمه اش هر لحظه افسون می شد پرسید : با آمدن بهار چه باید کرد؟ و جویبار روان و شفاف نغمه سر داد من با هر بهار دوباره آغاز می شوم؛ پر بار تر و پویا تر... و آوایم تمامی کوهساران و همه دشتها را پر می کند، می پیچم و نقره فام می روم و دو کرانم سبز می شود، سبز!..و دانه کوچک تکرار کرد: سبز... سبز باید شد.
آنگاه رو به آسمان کرد. در آن آبی وسیع، تکه های ابر هر یک به نقشی می ماند. دانه فریاد زد: آهای ! شما هم به من بگویید با آمدن بهار چه باید کرد ! و ابر ها که شتابان می رفتند پاسخ دادند : در بهاران ما به جنب و جوش می آییم، می خروشیم تا رعد دل آسمان را بلرزاند و برق سینه اش را بشکافد. آنگاه باران می شویم و بر زمین می باریم تا که دامانش سبز شود، سبز... دانه کوچک سر به زیر انداخت و تکرار کرد: سبز... آری سبز باید شد...
آنگاه به درختان نگریست و به خارهایی که پنجه های خشک خود را از خاک به در کرده بودند، و به صدای بلند گفت: می دانم بهار به زودی از راه می رسد و باید که سبز شوم اما من می خواهم زیبا ترین باشم . . .
موضوع : داستان های زیبا
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 16:41 توسط آرزو - كلاهچی |
خردمند چینی پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید. از
او پرسید چرا گریه می کنی؟
زن گفت :وقتی به جوانیم، زندگیم و زیبایی از دست رفته ام می اندیشم گریه ام می
گیرد.احساس می کنم که خداوند بسیار بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان
داده زیرا او می دانست که من بهار عمرم را به خاطر آورده و اندوهگین خواهم شد.
مرد خردمند پس از شنیدن سخنان زن به نقطه ای در دشت پوشیده از برف خیره شد
و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید و گفت در انجا چه می بینی؟
خردمند پاسخ داد دشتی پر از گل سرخ!آنگاه که خداوند قدرت حافظه را به من
بخشید ، بسیار سخاوتمند بود،زیرا او می دانست که من می توانم حتی در زمستان
بهار را به خاطر آورده و لبخند بزنم.
موضوع : داستان های زیبا
| +| نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:36 توسط مریم/امینیان |
گنجشکی با شوری عجیب در باران اسفند ماه ، آوازی می خواند
جیک جیک جیک، جیک جیک ....
می شنوی؟
تو را صدا می زند...
خدای من شکر!!!...
خدای من چقدر زیبایی!...
خدای من ، من گرسنه ام و تو رزاق!..
خدای من، من بی پناهم و تو پناهنده!..
خدای من ، من تنهایم و تو یاور تنهایی هایم!..
خدای من، تو خدایی و من بنده!..
می شنوید؟
چقدر گنجشکان زیبا با خدای خود حرف میز نند و ما....؟؟!!
انگار گنجشک قلبمان هنوز در حوض نقاشی اسیر است!
کاشکی کسی پیدا میشد تا در این حوض پر نقش و رویایی طرح آزادی را می کشید!
امان از این اسارت....!!!
چه کسی کر است؟
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!
نتیجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد!
نظر شما چیست؟
منبع:vazhang.blogfa.com/
موضوع : داستان های زیبا
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:33 توسط مریم/امینیان |
کوهنوردی می خواست بلندترین قله رو فتح کنه .
بالاخره بعد از سال ها ماجراجویی رو شروع کرد .
اما از اونجا که آوازه فتح قله رو فقط واسه خودش می خواست
تصمیم گرفت به تنهایی این کارو انجام بده .
او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،
اما دیروقت بود و به جای چادر زدن به بالا رفتن ادامه داد
تا کم کم هوا تاریک شد ...
سیاهی بر کوه سایه افکنده بود و ماه وستاره ها توی سیاهی
شب گم شده بودند و کوهنورد نمی تونست جایی رو ببینه !
در حال بالا رفتن بود و فقط چند قدم تا قله مونده بود که
پاش لغزید و حس کرد که جاذبه زمین داره اونو
در خودش فرو می بره !!
همچنان در حال سقوط بود و در این مدت تمام وقایع
خوب و بد زندگیش پیش چشماش ظاهر شدند !
ناگهان درست در لحظه ای که مرگ رو به خودش نزدیک می دید ،
حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ،
اونو به شدت می کشه !
میان آسمان و زمین معلق بود و
فقط طناب بود که اونو نگه داشته بود
در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه
فریاد زد : خدایا کمکم کن ...
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد : از من چه می خواهی ؟
- خدایا نجاتم بده !
- آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که می تونی !
- پس طنابی که به دور کمرت بسته شده قطع کن ... !!
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام
توانش طناب رو بچسبه !
فردای اون روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده
کوهنوردی پیدا شده در حالی که از طنابی آویزان بوده
و دستهایش طناب رو محکم چسبیده بودند ،
فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ... !!!

یك مرد بود ، كه تنها بود .
یك زن بود كه او هم تنها بود.
زن به آب رودخانه نگاه می كرد و غمگین بود.
مرد به آسمان نگاه می كرد و غمگین بود.
خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.
خدا گفت : شما را دوست دارم . پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه كرد و در آب زن را دید. زن به آب رودخانه نگاه می كرد ، مرد را دید.
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند. خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید.
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود. زن خندید.
خدا به مرد گفت:به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی كنید.
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت .
مرد خندید.
خدا به زن گفت: به دستهای تو همه زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را كه او می سازد ، زیبا كنی.
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا كرد. آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود.
یك روز زن پرنده ای را دید كه به جوجه هایش غذا می داد .دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد. پرواز كرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند.
مرد او را دید . كنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد.
خدا دستهای آنان را دید كه از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی كردند و خندیدند.
خدا خندید و زمین سبز شد.
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.
فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند .
مرد گل را به دست زن داد و زن آن را در خاك كاشت . خاك خوشبو شد.
پس از آن كودكی متولد شد كه گریه می كرد . زن اشك های كودك را می دید و غمگین بود.
فرشته ها به او آموختند كه چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند.
مرد زن را دید كه می خندد و كودكش را دید كه شیر می نوشد.
بر زمین نشست و پیشانی بر خاك گذاشت.
خدا شوق مرد را دید و خندید.
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست.
خدا گفت:با كودك خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد. راست بگویید تا راستگو باشد. گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد.
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابلای گلها پر شد از بچه هایی كه شاد دنبال هم می دویدند و بازی می كردند.
خدا همه چیز و همه جا را می دید.
خدا دید كه در زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است كه خیس نشود.
زنی را دید كه در گوشه ای از خاك با هزاران امید شاخه گلی را می كارد.
خدا دستهای بسیاری را دید كه به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی كه در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی كه ...
خدا خوشحال بود چون دیگرغیر از او هیچكس تنها نبود.
موضوع : داستان های زیبا
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 14:57 توسط آرزو - كلاهچی |
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟ مرد پاسخ داد : اين طبيعت
عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند ؟؟
عشق ورزيدن را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن .حتي اگر ديگران تو را بيازارند.
موضوع : داستان های زیبا
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 18:44 توسط مریم/امینیان |
حالا که دیدار من از زمین پایان یافته ، باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم.
فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت:
چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد!
بی نظیرترین گلهای رز را چید و یک دسته گل درست کرد و با خود گفت:
من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم، این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد.
اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشم های روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید. فرشته با خود گفت:
آه! خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست من آن را هم با خود خواهم برد.
سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد و آنجا محبت مادری وجود داشت که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره و به سوی کودک سراریز می شد. فرشته با خود گفت:
آه! محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال بر روی زمین دیده ام من آن را هم با خود به بهشت خواهم برد.
به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها؛ فرشته بالی زد و به سمت دروازهای مروارید مانند بهشت پرواز کرد. خارج از بهشت رو به روی دروازه ها فرود آمد و با خود گفت:
قبل از اینکه وارد بهشت شوم یادگاری ها را ببینم.
به گلها نگاه کرد. آنها پلاسیده شده بودند! به لبخند کودک نگاه کرد ، آن هم محو شده بود! فقط یکی مانده بود ... به محبت مادر نگاه کرد. محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش. فرشته گلها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد. تمام بهشتیان را جمع کرد و و گفت:
من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را در تمام راه ، تا رسیدن به بهشت حفظ کرد و آن محبت یک مادر است.![]()

درجزیره ای زیبا تمام حواس ،زندگی می کردند؛ شادی،غم، غرور،عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده وجزیره را ترک کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند،چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد خواست و به او گفت:"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:"نه من مقدارزیادی طلا ونقره داخل قایقم هست ودیگر جای برای تو وجود ندارد"
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود،کمک خواست.
غرور گفت:"نه نمی توانم تورا با خود ببرم چون تمام بدنت خیس وکثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد"
غم درنزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:" اجازه بده تا با توبیایم"
غم با صدای حزن آلود گفت:"آ ه عشق، من خیلی ناراحتم واحتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت واو را صدازد.اما او آن قدر غرق شادی وهیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا وبالاتر می آمد وعشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده گفت:"بیا عشق،من تو را خواهم برد"
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد وسریع خود را داخل قایق انداخت وجزیره راترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند،پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش رانجات داده بود،چقدر برگردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حلِ مسأله ای روی شن های ساحل بود،رفت واز او پرسید:"آ ن پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد:"زمان"
عشق با تعجب گفت:"زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟!"
علم لبخندی خردمندانه زد وگفت:"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."
از کتاب:عشق بدون قید وشرط



