فردریک بوچنر
آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگي آموختند.
آنان که به من بي اعتنايي کردند به من صبر و تحمل آموختند.
آنان که به من خوبي کردند به من مهر و وفا و دوستي آموختند.
مرغ آمین به راه بود
وقتی بی منظور زمزمه کردم :
رقص میان آتشم آرزوست ...
در نزديك شدن به خدا همانند صياد مرواريد باشيد كه بارها
و بارها در اعماق دريا فرو ميرود . اگر چه ممكن است هر بار
با دست خالي باز گردد، اما نوميد نميشود و دوباره و دوباره
به صيد ميپردازد . با اين اطمينان كه سرانجام آنچه را در
طلبش است ، به دست خواهد آورد .
هیچ چیز معنایی ندارد مگر اینکه شما به آن معنا ببخشید. ![]()
اگر پیگیر باشید همیشه راهی پیدا می شود. ![]()
اگر بتوانید پنج یا شش "نه " را تحمل کنید آن وقت قادریدثروتمند شوید و می توانید زندگی دیگران را نیز تغییر دهید ولی افراد غالبا نمی دانند چگونه از پس حتی سه جواب "نه" بر بیایند. ![]()
شور و اشتیاق ٬ کلید همه کارهای من است . حتی در صحبت کردنم نیز شور و اشتیاق فراوانی به چشم می خورد. ![]()
یک تصمیم واقعی زمانی است که از هر کار دیگری دست بکشیدو فقط به آن چیزی بپردازید که قصد انجامش را کرده اید.![]()
هر اتفاقی که افتاد مسئولیت آن را به عهده بگیرید.![]()
سوال مناسب ٬ زندگی مناسبی را فراهم می آورد. انسانهای موفق کسانی هستند که سوالهای بهتری می پرسند و در نتیجه ٬ پاسخهای بهتری نیز دریافت می کنند. ![]()
انسانها با استفاده از امکاناتشان قادرند بهترین کارها را انجام دهند.![]()
شما نظیر همان کسی خواهید شد که وقتتان را با او می گذرانید.![]()
مرداد ۸۷/ اصفهان

"دل به اوج بسپار و فرصت پرواز را از پرنده جان دریغ مدار که ذات انسان در فرا رفتن است که ظهور می یابد نه در فرو ماندن"

عقل کاسب که آسمان،سقف تجارتخانه ی او است وجهان،بازاربزرگ ومذهب،دخل وزمان،تقسیم شده نه به قرن وسال وماه و روز وساعت،که به سررسید نزول وسفته وچک و((معامله)) وبالاخره ((وجود))ش همان ((موجودی))ش وانسانیت وکمال وخشنودی خدا وبهشت همه کالاهایی که با پول می توان خرید.برای خدا خانه ای در سر محله ساختن وبرای امام ضریحی گران قیمت سفارش دادن به سید وملا که اهل وعیال اویند وبه هر حال به ابوالفضل آش وبه حسین شله زرد وشربتی،شیرینی ای، چراغانی ای درست می شود، کلکش کنده می شود .
برگرفته شده از کتاب:
هبوط در کویر
صفحه 194
از من می پرسند که چگونه دیوانه شدم
چنین روی داد: یک روز بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند از خواب عمیقی بیدار شدم
و دیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند
همان هفت نقابی را که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم ((دزد . دزد , دزد نابکار )) مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آن ها از ترس من به خانه های شان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسیدم , جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد (( این مرد دیوانه است))
من سر برداشتم که او را ببینم خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید. و من از عشق خورشید مشتعل شدم , و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم . و گویی در حال خلسه فریاد زدم (( رحمت , رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند))
چنین بود که من دیوانه شدم.
و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام . آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن , زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.
ولی مبادا که از این امنیت زیاد غره شوم . حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است.
جبران خلیل جبران
برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه

