از خدا پرسيدم:
خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حالت را بگذران
و
بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن وهيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است
فقط
اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
·مهم اين نيست که قشنگ باشی ،
قشنگ اين است که مهم باشی!
حتي برای يک نفر
·مهم نيست شير باشی يا آهو
مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کنی
كوچك باش و عاشق...
كه
عشق می داند آئين بزرگ كردنت را
· بگذارعشق خاصيت تو باشد
نه
رابطه خاص تو باکسی
· موفقيت پيش رفتن است
نه
به نقطه ي پايان رسيدن
· فرقى نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران...
زلال كه باشي، آسمان در توست
به نقل از وبلاگ زیبای گفتارهای حکیمانه
میلاد با سعادت امام رضا(ع)مبارک باد.
روز شد بيدار شد آن كاروان ديد رفته رخت و سيم و اشتران
اهل كاروان به پاسبان گفتند: اين اثاث و باروبنه ما كجا رفت؟
گفت : دزدان آمدند اندر نقاب رختها بردند از پيشم شتاب
گفتند : تو همين طور مثل يك تل ريگ برجا و ساكت ماندي كه آنها بيايند و اثاث را ببرند.
گفت : من يك كس بدم ايشان گروه با سلاح و با شجاعت و با شكوه
گفتند: اگر اسلحه نداشتي يا يك نفربودي ، حداقل مي توانستي داد بزني كه اي اهل كاروان بلند شويد كه دزد آمده است.
گفت : آن دم كاردي بنمودند و تيغ كه خَمّش ورنه كُشيمت بي دريغ
آن زمان از ترس بستم من دهان اين زمان هيهاي و فرياد و فغان
آن موقع نگذاشتند كه داد بزنم و هاي و هوي بكنم ، حالا هر قدر ميخواهيد هي هي مي كنم .
مولوي مي گويد: سرمايه عمر آدميان را شيطان از دستشان مي برد. چقدر بي نمك و بي موقع است كه وقتي سرمايه هستي از دست برود هي سوره اعوذ و فاتحه بخوانيم و نماز كنيم و در پي تدارك گذشته ها برآييم. پيش از آنكه دزد بر كاروان ما بزند بايد بيدار شويم.
(مثنوي معنوي – مولانا)
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود
من در این خلوت خاموش سکوت
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم.
زیرا که در ضریب زمان به سادگی
یک چشم بر هم نهادن
ساده مي شود
وبه جمع نداشته هایت
می پیوندد!...
فردریک بوچنر
ضرب المثل سوئدی
ناخودآگاهم را بر آن حک می کنم
هوا دلش می گیرد
باران می بارد
نقاشی ام را در خود می شوید.
چندی است
باران
نگهبان رازهایم شده است..
به نقل از وبلاگ آسمان مال من است
توی چشمش چمنی از احساس توی دستش سبدی آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز چون گلی توی دلم میروید
آسمان، باد، کبوتر، باران قصهاش را به زمین میگوید
یک نفر هست که از راه دراز باز پیوسته مرا میخواند

