تبليغاتX
قلم واندیشه
قلم واندیشه
قلم و اندیشه در مهر و مهرورزی

همیشه آنان که از خدا حاجت و درخواستی دارند و ازو همواره چیزی میخواهند بسیارند .

ولی آنان که خود خدا را میخواهند نایابند و اندک.

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
هرگاه بنده اي مرا بخواند آن چنان به سخن او گوش مي سپارم كه گويي بنده اي جز او ندارم، اما شگفتا كه بنده ام همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند جز من
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

از خدا پرسيدم:

خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و

بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است

فقط

اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

·مهم اين نيست که قشنگ باشی ،

قشنگ اين است که مهم باشی!

حتي برای يک نفر

·مهم نيست شير باشی يا آهو

مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کنی

كوچك باش و عاشق...

كه

عشق می داند آئين بزرگ كردنت را

· بگذارعشق خاصيت تو باشد

نه

رابطه خاص تو باکسی

· موفقيت پيش رفتن است

نه

به نقطه ي پايان رسيدن

· فرقى نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران...

زلال كه باشي، آسمان در توست

به نقل از وبلاگ زیبای گفتارهای حکیمانه

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
مهم نیست که قفل ها دست کیست مهم اینست که کلیدها دست خداست .
نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
                    

                                                میلاد با سعادت امام رضا(ع)مبارک باد.

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
پاسباني كه محافظ كاروان بود شب خوابيد و دزدها آمدند و رخت و اثاث كاروان را بردند.
روز شد بيدار شد آن كاروان          ديد رفته رخت و سيم و اشتران 
اهل كاروان به پاسبان گفتند: اين اثاث و باروبنه ما كجا رفت؟
گفت : دزدان آمدند اندر نقاب            رختها بردند از پيشم شتاب
گفتند : تو همين طور مثل يك تل ريگ برجا و ساكت ماندي كه آنها بيايند و اثاث را ببرند. 
گفت : من يك كس بدم ايشان گروه         با سلاح و با شجاعت و با شكوه
گفتند: اگر اسلحه نداشتي يا يك نفربودي ، حداقل مي توانستي داد بزني كه اي اهل كاروان بلند شويد كه دزد آمده است.
گفت : آن دم كاردي بنمودند و تيغ          كه خَمّش ورنه كُشيمت بي دريغ 
آن زمان از ترس بستم من دهان         اين زمان هيهاي و فرياد و فغان 
آن موقع نگذاشتند كه داد بزنم و هاي و هوي بكنم ، حالا هر قدر ميخواهيد هي هي مي كنم . 
مولوي مي گويد: سرمايه عمر آدميان را شيطان از دستشان مي برد. چقدر بي نمك و بي موقع است كه وقتي سرمايه هستي از دست برود هي سوره اعوذ و فاتحه بخوانيم و نماز كنيم و در پي تدارك گذشته ها برآييم. پيش از آنكه دزد بر كاروان ما بزند بايد بيدار شويم.
(مثنوي معنوي – مولانا)
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
Blog Skin