تبليغاتX
قلم واندیشه
قلم واندیشه
قلم و اندیشه در مهر و مهرورزی
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم.

--------------------------------------------

تواگر باز به دادم نرسی میشکنم
بنشینی به بر خارو خسی میشکنم
به تو گفتم که دراین وادی غم
گرنباشد نفس همنفسی میشکنم

شاعر چند بیت آخر (مجنون)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
به چیزهایی که داری توجه کن.
زیرا که در ضریب زمان به سادگی
یک چشم بر هم نهادن
ساده مي شود
وبه جمع نداشته هایت
می پیوندد!...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
شما می توانید هنگام خداحافظی خانواده ودوستانتان را ببوسید واز آنها کیلومترها دور شوید ولی در همان زمان شما آنها را در قلبتان همراه دارید زیرا شما فقط در جهان زندگی نمی کنید بلکه جهانی در شما زندگی می کند .

 فردریک بوچنر

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
وقتی شادی ات را قسمت می کنی دو برابر می شود ووقتی غصه ات را قسمت می کنی نصف می شود .

ضرب المثل سوئدی

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
شیشه ی پنجره ام بخار می کند

ناخودآگاهم را بر آن حک می کنم

هوا دلش می گیرد

باران می بارد

نقاشی ام را در خود می شوید.

چندی است

باران

نگهبان رازهایم شده است..

به نقل از وبلاگ آسمان مال من است

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
یک نفر هست که چون چلچله‌ها روز و شب شیفته ی پرواز است

توی چشمش چمنی از احساس توی دستش سبدی آواز است

یک نفر هست که یادش هر روز چون گلی توی دلم می‌روید

آسمان، باد، کبوتر، باران‌ قصه‌اش را به زمین می‌گوید

 یک نفر هست که از راه دراز باز پیوسته مرا می‌خواند

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

عاشقی می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه . نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
Blog Skin