تبليغاتX
قلم واندیشه
قلم واندیشه
قلم و اندیشه در مهر و مهرورزی

میان سجده سبز سحر گاهان / اگر بر خاطرت رد شد خیال من / دعایم کن .
حلول ماه مبارک رمضان گرامی باد .
التماس دعا
نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده ي خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟"

جمعیت گفتند:طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم.

 بگذار یک نفر دیگر این کار را انجام دهد. چرا ما آن یک نفر باشیم؟!

شیوانا هیچ نگفت و بلافاصله لباسش را کند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افکند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم به در نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده کنار درمانگاه نشسته بود که مامورین امپراتور سر رسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند.

شیوانا یکماه در زندان بود تا اینکه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادی مجددا" شیوانا در جاده یک زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینکه لحظه ای درنگ کند دوباره لباس خود را کند و دور مرد زخمی انداخت و او را کول کرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هرکدام زخم زبانی نثار او کردند.

یکی از شاگردان شیوانا از او پرسید:" چرا با وجودی که همين دیروز از زندان زخمی قبل خلاص شده اید دوباره جان خود را به خطر می اندازید؟!" شیوان تبسمی کرد و پاسخ داد:

" خیلی ساده است! چون احساس می کنم اینکار درست است! و یک نفر باید چنین کاری را انجام دهد.

چرا من آن یک نفر نباشم؟!"

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

خدایا از من دور نیستی که به دور دست ها بنگرم             

از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم            

پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم
 

با همه نا پیدایی در همه جا پیدایی      

 تو را در آیئنه چشمانم می بینم      

 در پرده پندارم در جای جای وجودم در محراب سینه ام در کعبه ام

 الهی تو درجویبار رگهایم جریان داری در همه نفسهایم جاری هستی

در شگفتیهای وجودم بودنت را به تما شا گذاشته ای

 هر طپش دلم تو را فریاد می زند

خدایادر کعبه چرا؟ تو در دیده منی

سر گشتگی در بادیه ها چرا؟ تو در دل منی

در بی سوئی ها و بی کرانگی ها چرا؟ 

 تو در جان منی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز...

میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
 

فراموش کن آنچه را که نمی توانی به دست آوری و به دست آور آنچه را که نمی توانی فراموش کنی

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست ، سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است

لحظاتی را طی کردم تا به خوشبختی برسم ، اما وقتی رسیدم دیدم خوشبختی همان لحظات بود

به خدا نگویید مشکلاتم بزرگ است ، به مشکلات بگویید خدایم بزرگ است

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود

مهم نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی

خوشبختی داشتن «دوست داشتنی ها» نیست ، دوست داشتن «داشتنی ها» است

سعی نکن تو دنیا کسی باشی ، سعی کن دنیای کسی باشی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

معلم عصبی دفتر رو روی ميز کوبيد و داد زد : عــــاطفه ...  دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پايين انداخت و خودش رو  جلوی ميز معلم کشيد و با صدای لرزش داری گفت : بله خانوم؟  معلم که از عصبانیت شقيقه هاش می زد ،تو چشمای سياه و  مظلوم  دخترک خيره شد و داد زد :   چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت و سياه و پاره نکن .... هـــا ؟؟؟

فردا مادرت رو مياری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انظباطش  با هاش  صحبت کنم ! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم.... مادرم مريضه... اما بابام گفته اخر ماه بهش حقوق می دن...  اونوقت می شه مامانم رو بستری کنيم که ديگه از گلوش خون   نیاد...  اونوقت می شه برای عارفه شير خشک بخريم  که شب تا صبح گريه نکنه......    اونوقت... اونوقت قول داده اگه پول موند برای من يه دفتر   بخره که  من دفترهای علی رو پاک نکنم و توش بنويسم... اونوقت    قول میدم مشقامو.....

معلم صندليش رو به سمت تخته سیاه چرخوند و آروم با صدايي لرزون گفت  بشين عاطفه ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
ای زمستان مرا همچون بهار                       روز و شب باشم تو را در انتظار 

      

خداوندا! 

 مرواريد هاي دلتنگي مان را حلقه هاي گلي ساخته ايم 

  سنگ فرشي باشد بر قدوم دلدار  

  کريما!

 بهترين آفريننده خود را بر ما بنماي

    آرزويمان 

 حضور نور

 در کنارمان است

 

السلام عليک يا ابا صالح المهدي(عج)

بخوان در دل تمناي فـــــــــرج را...

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه امین .

         

میلاد مسعود حضرت قائم مبارک باد .

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود

نوشته شده در تاريخ شنبه دهم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
خورشید جامه های خیس همه را ٬

                              اعم از توانگر و تهیدست

     بطور یکسان وبدون هیچ تعصبی خشک میکند .

نوشته شده در تاريخ جمعه نهم مرداد 1388 توسط آرزو - كلاهچی |
Blog Skin