السلام عليک با رحمهٌ للعالمين
يا رسول الله(صلوات الله و سلامه عليک)




ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:بخوان!
ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.
صدا پاسخ داد:
ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت.........
و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.
ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه عشق الهی بر خود مي لرزيد...




مثل قصر پادشاه قصه ها ... خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور ... بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او ... هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان ... نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش ... سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب ... برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست ... هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود ... از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين ... خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود ... مهربان و ساده وزيبا نبود
ادامه مطلب
كاش مي شد ما بهاري مي شديم
خيس آواز قناري مي شديم
قلبمان بوي خدا مي داد باز
بوي عرفان و دعا مي دادباز
كاش در يك شب سبز و قشنگ
عشق از ما باز بيعت مي گرفت
كاش چوپان دل ما، عشق بود
پاسدار محمل ما ، عشق بود
كاش از خوبان عالم مي شديم
توبه مي كرديم و آدم مي شديم
چون شقايق، سرخ مي مرديم كاش
از شهادت، زخم مي خورديم كاش
كاش ما هم چون كبوتر مي شديم
پاك مي مرديم و پرپر مي شديم
در ذهن یک کویر
بی آبی زمین
قانون خلقت است .

مرغ آمین به راه بود
وقتی بی منظور زمزمه کردم :
رقص میان آتشم آرزوست ...

