آنگاه كه دلتنگ ما شدي ،
وقتي سراغ ما را در دل جستي ، آن زمان كه دستان بيرحم بغض ، گلويت را فشرد و هر هنگام پاكي احساست ما را طلب كرد ،
دستهاي ياس بردار و ببوي و از حرير گلبرگهايش و قامت ساقههايش بخوان نام ما را ؛
بخوان نام ما را از ياس :
سلام علي آل يس...
Dear son /daughter
The day you see me old and I am already not, have patience and try to understand me
فرزند عزيزم
روزي كه مرا در دوران پيري ببيني - روزگاري كه تقريبا چيزي از من باقي نمانده است، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني
If I get dirty when eating…if I can not dress…have patience.Remmber the hours I spent teaching it to it
اگر من در هنگام خوردن غذا خودم را كثيف مي كنم ...اگر نمي توانم خودم لباسهايم را بپوشم...صبور باش...زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمرم را صرف آموزش همين موارد به تو كردم
If when I speak to you, I repeat the same things thousand and one times…do not interrupt me…listen to me
اگر در هنگام صحبت با تو مطلبي را هزار و يكبار تكرار مي كنم ... حرفم را قطع نكن ...گوش بده
When you were small, I had to read to you thousand and one times the same story until you get to sleep
هنگامي كه تو خردسال بودي گاهي مجبور مي شدم داستاني را هزار و يكبار براي تو بخوانم تا به خواب روي
When I do not want to have a shower, neither shame me nor scold me
هنگامي كه تمايلي به حمام كردن ندارم، مرا خجالت زده نكن ، سرزنش هم نكن
Remember when I had to chase you with thousand excuses I invented, in order that you wanted to bath
زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزاران كلكي كه مي ساختم متوسل مي شدم
When you see my ignorance new technologies…give me the necessary time and not look at me with your mocking smile
هنگامي كه جهل مرا در استفاده از تكنولوژي هاي جديد مي بيني ، به من فرصت بده تا ياد بگيرم و با لبخند تمسخر آميز نگاهم نكن و دستم نداز
I thought you how to o so many things…to eat good, to dress well, to confront life
من چيزهاي زيادي به تو آموختم ...چگونه بخوري ... چگونه لباس بپوشي ... چگونه با زندگي روبرو شوي
When at some moment I lose the memory or the thread of our conversation…let me have the necessary time to remember…and if I can not do it, do not become nervous…as the most important thing is not my conversation but surly to be with you and have you listening to me
هنگامي كه در زمان صحبت كردن موضوع بحث را از ياد مي رم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه موردي بحث مي كرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم عصبي نشو
مطمئن باش آنچه مهم است با تو بودن است و با تو سخن گفتن.نه موضوع بحث...
If ever I do not want to eat, do not force me. I know well when I need to and when not
اگر مايل به غذا خوردن نبودم مرا مجبور نكن
به خوبي مي دانم كه چه وقت بايد غذا بخورم
When my tired legs do not allow me walk
هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند...
Give me your hand
دستتت را به من بده
The same way I did when you gave your first steps
همانگونه كه وقتي مي خواستي نخستين گامهايت را برداري من به كمكت آمدم.
And when someday I say to you that I do not want to live anymore …that I want to die…do not get angry. Some day you will understand
و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و آرزوي مرگ دارم ... ناراحت نشو.روزي خواهي فهميد كه چه مي گويم
You must not feel sad, angry or impotent for seeing me near you. You must be next to me, try to understand me and to help me as I did it when you started living
از اينكه من كنار تو هستم احساس غم، خشم و ناراحتي نكن.تو بايد كنار من باشي و مرا درك كني و كمكم كني.همانگونه كه من كمك كردم كه تو زندگي ات را آغاز كني.
Help me to walk….help me to end my way with love and patience. I will pay you by a smile and by the immense love I have had always for you
كمكم كن كه راه بروم .با صبوري و محبت كمكم كن كه مسير زندگي ام را به پايان برسانم.
من پاداش تو را با لبخندم و عشق وافري كه همواره به تو داشته ام ، خواهم داد.
I love you son/daughter
Your father /Mother
فرزندم، دوستت دارم
پدرت(مادرت)
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»نجار پذیرفت و شروع به اندازه گیری و اره کردن الوار کرد . برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»
خاك ،جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره را و بهاران را باور كن
پدرم
با چهره مهربانش
صفاي وجودش
سنگيني سكوتش
نجابت و غرورش
با زمزمه كلامش در جذبه محراب
گستره وسيع جنت بود و ما فقط پدر مي خوانديمش
.....
...........
................
و حال از بين ما رفت وما درغم نبودنش یکسالست که به سوگ نشسته ايم .
یاد دوعزیزاز دست رفته ام مادر وپدر مهربانم به خیر . یکسالست که از وجودشان بی بهره شدم و تنها یاد وخاطره آنها برایم زنده مانده است .
یاری ام ده تا از ظاهری پسندیده و درونی آشفته بپرهیزم وبنده ای باشم در همه حال سپاس گوی تو.
تا در هیچ وضعیتی با اراده کارساز خود نستیزم و در هر آنچه روی می دهد راضی باشم به رضای تو .
دستگیرم شو تا از هر شکوه وگلایه ای دست بردارم وتدبیر همه کارهایم رابه دستان توانای تو بسپارم .
پس مرا موهبتی عطا کن تا در هنگامه بلا با دلی آرام نامت را بخوانم ودر روزگار امن وآسایش از یاد تو غافل نمانم .
آمین یا رب العالمین

