تبليغاتX
قلم واندیشه
قلم واندیشه
قلم و اندیشه در مهر و مهرورزی
 خورشید از میعادگاه نخست، باز آغاز سفر می‌کند؛ سفری که سوغاتش برای زمینی‌های منتظر، فرصت دیگری است تا محبت را در گره بین دستهاشان بکارند و دل به استقبال نیکی، آیینه بندان کنند. لبخند خورشید بی‌جواب نماند وقتی سرک می‌کشد به این خانه

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد وقلب من نیایش می کند: خدایا! مرا متبرک کن تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم با تحسین و حیرت زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست. خدایا مرا برکت آن بخش که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم به برادران و خواهرانم یاری برسانم تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند. و هر روز نیایش کنم:  در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد. آمین

 

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

تقدیم به تمامی دوستان وعزیزانم

دنیا رابرایتان شاد شاد

وشادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم

 

ماییم و هفت سینی که امسال شش سین دارد چرا که سبزی حضور تان در خانه نیست.                 تقدیم به تمام کسانی که عزیزی را از دست داده اند جایشان در قلب هایمان سبز!!!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

      

پرستو  بر فراز آسمان , شاد و رقصان در حال پرواز بود  

شکوفه ها بر شاخسار درختان جلوه گری می کردند

بوی عطر بهار در فضا پخش شده بود

پیچکی را دیدم که سبز و شاداب بر پنچره اتاقم می پیچد و بالا می آید

دانستم که بهار بی اجازه ی من و دل تنهایم

آمده است تا بماند

دانستم که خبری در راه است

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

تولدم را به یاد دارم . نه یک بار که چندین بار . آنگاه که خود پارسالم را به دور انداختم . نو شدم . وقتی که من ِ مصنوعی و ویترینی ام را شکستم و تازه شدم . وقتی که از خودم بدم آمد و خودی دیگر شدم . آنگاه که عزیزی ، دوستی ، تکانم داد ، مهربانی ، بیدارم کرد ، هربار ، متولد شدم ، دوباره چشم به این دنیا گشودم ، اما نه ، دنیای دیگری دیدم .هر بار ،  خود دیگری را دیدم ، من ِ تازه ای بود ، نفس نویی ، گریه  تازه ای ، نگاه جدیدی ، خنده تازه ای ...

تقدیم به دختر خوبم آیدا  امیدوارم همیشه باسعادت وسلامت باشی تولدت مبارک.

                                            

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک                            

شاخه‌هاي شسته، باران خورده پاک

آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که ميخندد به ناز

خوش به حال جام لبريز ازشراب

خوش به حال آفتاب ؛

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش به حال روزگار ...

خوش به حال روزگار ...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.

دکتر شریعتی

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اسفند 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
در مسابقه زندگی گل زدن هنر نیست ، گل شدن هنر است.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
همیشه براین باور بودم که برای کسی باید مرد که لااقل برات تب کنه اینوهم میگفتم که باید با همه مثل خودشان رفتار کرد اینهارو روزگار در سی ونه سال فراز وفرود زندگی به من آموخته بود شاید درست نبود اما برای من باور زیبایی بود .

با کسی که مغرور بود مثله خودش بودم و کسی که بی منت دوستم داشت وبرام هر کاری را میکرد تا پای جان هر کاری را که دوست داشتم براش می کردم .

اما چند وقت پیش برام اتفاقهایی افتاد که مسیر زندگیم خیلی تغییر کرد خیلی تنها شدم و لذت بخشیدن را به دیگرا ن حالا هر طور مالی و معنوی بیشتر فهمیدم . این بخشیدن هایی راکه گفتم در مسیرهای دشوار زندگیم مادر وپدرخوبم به من اموختند و رفتند .

چندوقت بعد مهربانی  درزندگی به من اموخت که بعضی چیزها رادر زندگی باید به فراموشی سپرد و بعضی غرور ها را زیر پا گذاشت . .......................................

آفتابی    که گرم

بر تن سرد من  آن روز نشست

آب کرد سردی غم هایم را

شعله زد عشق بر اندام و تنم

گرم کرد آن دل افسرده ی من

اشک من جاری شد

شست غم هایم را

باز کرد چشم مرا

و دوباره در من

                       خون گرمی جوشید

                                                     عشق را فریاد زد

                                                                    عشق در من جاریست .........

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
به این جهان آمده ایم تا چراغ عشق را در دلهایمان برافرزویم
تا نور درون خود را تجربه و متجلی کنیم تا زائر نور باشیم و عشق را طواف کنیم
تا هر روز درون و برون خویش را صیقل دهیم تا هروز آفتاب را سرمشق خود سازیم
آیین عشق را سلام گوییم
وایمان خویش را بیازماییم .
به این جهان آمده ایم تا رسالت خود را که یافتن خدای درون است را زندگی کنیم .

**********************

شبیه آفتاب باش

بی دریغ

بر تمام جهان بتاب

بی دریغ

و تمام زوایای تاریک دنیا را روشن کن

بی آن که تفسیر کنی که چه چیزی زیباست .

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

ازهرراه که کسی مرا (خدا) بپرستد حاجت وی را از همان راه آورم

این راه های گوناگون همه از من است و به سوی من است

به نقل از وبلاگ باغ همسفران

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
Blog Skin