تبليغاتX
قلم واندیشه
قلم واندیشه
قلم و اندیشه در مهر و مهرورزی
مرگ وجود ندارد ، زیرا زندگی لایزال است.

وقتی در این سو مردم میگویند (( کسی مرده است ))   آن سو گفته میشود (( کسی تولد یافته است ))


خورشیدی که در اینجا غروب کند در آن سو طلوع میکند .

به نقل از وبلاگ خداوند کجا نیست ؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد گذشت تا اینكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.


وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.


در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ... بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم ...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
ما در هیچ سرزمینی زندگی نمیکنیم . منزل حقیقی ما قلب کسانیست که دوستشان داریم .

تقدیم به پدر ومادر آسمانیم وتمامی آنهایی که دوستشان دارم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

یادداشتی از طرف خدا

  به: شما

تاريخ : امروز

 از: خالق

موضوع : خودت

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي، براي رفع كردن آن تلاش نكن .

آنرا در صندوق( براي خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو !

 وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .

نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

 ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده..

 وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك كيلومترها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

 ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟

 شكر گزار باش .

در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

 وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي :

به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.

 

همیشه سپاسگزار باشیم 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

فرياد که از عمر جهان هر نفسي رفت
ديديم که از اين جمع پراکنده کسي رفت
شادي نکن از زادن و شيون مکن از مرگ
ز ان گونه بسي آمد و ز اين گونه بسي رفت
از پيش و پس غافله عمر مينديش
گه پيش روي پيش شد و گه باز پسي رفت
رفتي و فراموش شدي از دل دنيا
چون نالهُ مرغي که ز ياد قفسي رفت
چون نالهُ مرغي که ز ياد قفسي رفت
رفتي و غم آمد به سر جاي تو اي داد
بيداد گري آمد و فرياد رسي رفت
اين عمر سبک مايهُ ما بسته به آهيست
دودي ز سر شمع پريد و نفسي رفت
دودي ز سر شمع پريد و نفسي رفت

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

زندگی کوتاه (به نقل از وبلاگ گفتارهای حکیمانه )

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
ياد گرفته ام که هر گاه با مهرباني درباره چيزي تصميم مي گيرم معمولا تصميمي درست است

ياد گرفته ام که در هر برخوردي هر چند مختصر ، ما چيزي را پشت سر ميگذاريم

ياد گرفته ام که اشتياق به وجود آوردني است نه آموختني

ياد گرفته ام که حتي ساده ترين کار نيز ميتواند پر معني باشد

ياد گرفته ام که لذت بردن از موفقيت تان اشکالي ندارد اما هرگز نبايد آن را کاملا باور کنيد

ياد گرفته ام که هيچ چيز باارزشي بدون سعي بدست نمي آيد

ياد گرفته ام که حتي وقتي درد ميکشم نبايد دردي براي ديگران باشم

ياد گرفته ام که اغلب همراهي با سکوت التيام دهنده تر از نصيحت کردن است

ياد گرفته ام که قطعا ميزان اعتماد به نفس يک شخص است که موفقيت او را تعيين ميکند

ياد گرفته ام که يک قانون محکم اخلاقي به اندازه يک قطب نما اعتبار دارد

ياد گرفته ام که نميتوانم يک قهرمان باشم بدون اينکه از فرصت ها استفاده کرده باشم

ياد گرفته ام که هر دستاورد بزرگي يک زماني غير ممکن به نظر ميرسيده است

ياد گرفته ام که اغلب چيزهايي که نگران آنها هستم ، هرگز اتفاق نمي افتند

ياد گرفته ام که نبايد به عقب نگاه کنيم مگر براي آموختن

ياد گرفته ام که خشم هميشه همه چيز را بد اداره ميکند

ياد گرفته ام

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست
اي توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش
اي دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل كرده باش
عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر ؛ واگذاري آب را بر تشنه تر
عشق يعني ساقي كوثر شدن ؛ بي پر و بي پيكر و بي سر شدن
عشق يعني خدمت بي منتي ؛ عشق يعني طاعت بي جنتي
گاه بر بي احترامي ، احترام ؛ بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي خودت را خاك كن ؛ سينه ات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن عزيز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني ؛ دردي از درمانده اي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني ؛ عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد ؛ آدمي بايد كه او را نان دهد
در تنور عاشقي سردي مكن ؛ در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش ؛ در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردمي آزاده باش ؛ هرچه بالا ميروي افتاده باش
در پناه دين ، دكانداري مكن ؛ چون به خلوت ميروي كاري مكن
عشق يعني ظاهر باطن نما ؛ باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بي خرقه اي ؛ عشق يعني بنده ي بي فرقه اي
عشق يعني آنچنان در نيستي ؛ تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق يعني ذهن زيباآفرين ؛ آسماني كردن روي زمين
عشق گويد مست شو گر عاقلي ؛ از شراب غيرانگوري ولي
هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد يك راه بي بن بست شد
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب وماندنيست ؛ رد پاي عشق در او ديدنيست
شعرهاي خوب ديوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان
سالک .آري.عشق رمزي در دل است.شرح و وصف عشق کاري مشگل است
عشق يعني شور هستي در کلام: عشق يعني شعر: مستي. والسلام
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

اگر چشمان خیـسم هر شـب به آسمان است ...
اگربا امید به تو، کوله بارغم دیروز و فردا را
پیش پایت ، بر زمین می نهم ...


اگر در این هنگامه هجوم مصائب زندگی
که در عین اینکه معترفم محصول ناشکری من است
 خیالم آسوده است ...



اگر چون قایقی شکسته تسلیم رودم
و آرام ، اما به ناچار به سوی آبشار روانم ...


از این روست که یقین دارم تو قادرترین و مهربانترینی
و اطمینان دارم مرا می بخشی و دستم را می گیری ...

 اگر غیر این بشود بر" مهر و معرفتم " شک می کنم ...

به نقل از وبلاگ فرشته مهر

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
                  

    مادرم   

        با چهره مهربانش                                

        صفاي وجودش

        سنگيني سكوتش

        نجابت و غرورش

         با زمزمه كلامش در جذبه محراب

         گستره وسيع جنت بود و ما فقط مادر مي خوانديمش

          .....

          . ..........

          ................

         و حال از بين ما رفت وما درغم نبودنش چهل روز است که به سوگ نشسته ايم .

          .......

         .........

         از تمام دوستاني كه پيام تسليت فرستادند سپاسگزارم .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
Blog Skin