تبليغاتX
قلم واندیشه
قلم واندیشه
قلم و اندیشه در مهر و مهرورزی
ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند. ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند. ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند. ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده. و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان بدر برده مي داند. هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد! باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند. ديروز به تاريخ پيوست، فردا معماست، و امروز هديه است.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

یاد خدا، آرام بخش قلب‌های زخمی است.

 

تفکر، آرام بخش اندیشه‌های زخمی است.

 

محبت، آرام بخش عشق‌های زخمی است.

 

کمک، آرام بخش یک اجتماع زخمی است.

 

دعا، آرام بخش روح‌های زخمی است.

 

گریه، آرام بخش خاطره‌های زخمی است.

 

                            

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط مریم/امینیان |

پدرم                                

با چهره مهربانش                                

صفاي وجودش

سنگيني سكوتش

نجابت و غرورش

با زمزمه كلامش در جذبه محراب

گستره وسيع جنت بود و ما فقط پدر مي خوانديمش

.....

...........

................

و حال از بين ما رفت وما درغم نبودنش به سوگ نشستيم .

.......

.........

از تمام دوستاني كه پيام تسليت فرستادند سپاسگزارم .

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 توسط آرزو - كلاهچی |

انسان براي بقاء آفريده شده است و با گذر از اين جهان مي‌تواند خود را به جاودانگي پيوند دهد.

اما دوري عزيزان بر انسان گران است و بس اندوهناك.

تنها با ياد غم ديگران و خاطره‌هاي نيك گذشتگان اين اندوه كمي التيام مي‌يابد و خداوند در اين آزمايشش بر شكيبايان مژده صلوات و رحمت داده است:

وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الَّثمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ «بقره 155»

الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيهِ رَاجِعُونَ «156»

أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ «157»

همكار گرامي سركار خانم كلاهچي، مصيبت فقدان پدر بزرگوارتان را تسليت عرض نموده، براي آن مسافر ديار باقي غفران الهي و علو درجات مسئلت داشته و براي بازماندگان صبر جميل و سلامتي و طول عمر با عزت آرزومنديم.

اشرفيان نويد ـ محمودي

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 توسط محمودی |

سرکار خانم کلاهچی

 

درگذشت پدر گرامیتان را به شما و خانواده

 

محترمتان تسلیت عرض می کنم

 

و از خداوند منان صبری وافر برای شما  آرزومندم.

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 توسط مریم/امینیان |

خردمند چینی پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید. از

 

او پرسید چرا گریه می کنی؟

 

زن گفت :وقتی به جوانیم، زندگیم و زیبایی از دست رفته ام می اندیشم گریه ام می

 

 گیرد.احساس می کنم که خداوند بسیار بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان

 

 داده زیرا او می دانست که من بهار عمرم را به خاطر آورده و اندوهگین خواهم شد.

 

مرد خردمند پس از شنیدن سخنان زن به نقطه ای در دشت پوشیده از برف خیره شد

 

 و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید و گفت در انجا چه می بینی؟

 

خردمند پاسخ داد دشتی پر از گل سرخ!آنگاه که خداوند قدرت حافظه را به من

 

بخشید ، بسیار سخاوتمند بود،زیرا او می دانست که من می توانم حتی در زمستان

 

 بهار را به خاطر آورده و لبخند بزنم.

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 توسط مریم/امینیان |

      

به نام اولين معلم هستي

كدام كلام بالاتر از اين فرمايش مولاست:

« هر كس به من حرفي بياموزد مرا بنده خود ساخته است »

و كدامين سخن مي‌تواند والاتر از آن مقام منيع معلم را بيان دارد.

معلم بودن به مدرك و شغل و ادعا نيست بل هرآن كه به اين هنر، وجودش را آب كرده

و پروانه وار شيدايي كند تا مخاطبش گامي به پيش نهد شايسته اين نام الهي است.

هر روز، روز توست اي روشناي محفل انسانيت و اي پروانه‌ي بي‌تاب دانش‌آموختگان،

 اي دل سوز به حال طالبان معرفت.

معلم عزيزم، صميمانه و به پاس‌داشت زحماتت اين روز گرامي را، تبريك عرض نموده

و سلامت، شيدايي، نورانيت و سرافرازي روز افزون برايتان آرزومندم.

                  

 قدردان شما ـ محمودي

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط محمودی |

عقل کاسب که آسمان،سقف تجارتخانه ی او است وجهان،بازاربزرگ ومذهب،دخل وزمان،تقسیم شده نه به قرن وسال وماه و روز وساعت،که به سررسید نزول وسفته وچک و((معامله)) وبالاخره ((وجود))ش همان ((موجودی))ش وانسانیت وکمال وخشنودی خدا وبهشت همه کالاهایی که با پول می توان خرید.برای خدا خانه ای در سر محله ساختن وبرای امام ضریحی گران قیمت سفارش دادن به سید وملا  که اهل وعیال اویند وبه هر حال به ابوالفضل آش وبه حسین شله زرد وشربتی،شیرینی ای، چراغانی ای درست می شود، کلکش کنده می شود .

 

برگرفته شده از کتاب:

هبوط در کویر

صفحه 194

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط مریم/امینیان |

 

از من می پرسند که چگونه دیوانه شدم

چنین روی داد: یک روز بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند از خواب عمیقی بیدار شدم

و دیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند

همان هفت نقابی را که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم ((دزد . دزد , دزد نابکار )) مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آن ها از ترس من به خانه های شان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسیدم , جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد (( این مرد دیوانه است))

من سر برداشتم که او را ببینم خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید. و من از عشق خورشید مشتعل شدم , و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم . و گویی در حال خلسه فریاد زدم (( رحمت , رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند))

چنین بود که من دیوانه شدم.

و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام . آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن , زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.

ولی مبادا که از این امنیت زیاد غره شوم . حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است.

 

جبران خلیل جبران

برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه

 

نوشته شده در تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1387 توسط مریم/امینیان |

مهربانا:

 

سايبانی از جنس اشک و نياز می‌خواهم

تا سجاده دلم را در آن بگسترانم

و با دستان خسته قنوتم

از تو بخواهم

که بر وجود سردم

نور نگاهت را بتابانی

و گل های زيبای عشق و ايمان را

بار دگر در من تازه گردانی ...

نوشته شده در تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1387 توسط آرزو - كلاهچی |
Blog Skin