دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت .
محفل آریاییتان طلایی
دلهایتان دریایی وشادیهایتان یلدایی خجسته باد این شب اهورایی

موضوع : تبریک / تسلیت / اعیاد ومناسبت ها
| +| نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 8:30 توسط آرزو - كلاهچی |
عيد قربان، جشن رهيدگي از اسارت نفس
و شكوفايي ايمان و يقين بر همه
ابراهيميان مبارك ![]()

موضوع : تبریک / تسلیت / اعیاد ومناسبت ها
| +| نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 7:47 توسط آرزو - كلاهچی |
قربان:
يعني قصد و نيت براي رفتن به سوي معبود، ![]()
يعني رجوع به اصل خود،
يعني بازگشت از بيراه به راه،
يعني انسان بودن، و روي آوردن به فطرت خويش،
يعني نيرنگ شيطان را شناختن و رهانيدن خود از آن.
خلاصه قربان يعني ذبح خود و آنچه از آن توست براي خدا. ![]()
موضوع : تبریک / تسلیت / اعیاد ومناسبت ها
| +| نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 7:30 توسط آرزو - كلاهچی |
خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛
از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمهگاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خويشت ما را مران.
اي خداي مهربان!
بر من روزي حلالت را وسعت ببخش
و جسم و دينم را سلامت بدار
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن
و از آتش جهنم رهايم ساز.
خداي من!
اگر آنچه از تو خواستهام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد
و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد.
يا رب! يا رب! يا رب!
خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگيام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين ميسزد و از تو آن ...
چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.
خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشندهاي با اين همه کار بد که من ميکنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصلهاي که من از تو گرفتهام.
تو که اين قدر دلسوز مني! ...
خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بودهاي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بودهاي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديدهباني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجرهاي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بندهاي که از عشق تو نصيب ندارد.
خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده
و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهاييام بخش.
خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيهگاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کردهاي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
يا رب! يا رب! يا رب!

روز عرفه، روز شناخت است. عرفه روزي است كه خداي سبحان بندگان خود را به عبادت و اطاعت خويش فرا مي خواند و خوان كرم و احسان و لطف خود را براي آنان مي گسترد و درهاي مغفرت و بخشش و رحمتش را بر روي آنان مي گشايد.
دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.
در اين روز حجاج بيت ا... الحرام با وقوف در صحراي عرفات با خداي خويش به مناجات مي پردازند و دعاي عرفه امام حسين(ع) را قرائت مي كنند.
مسلمانان نيز در گوشه گوشه اين كره خاكي در اين روز همه با هم نجوا كردند:
"خداي من، من به گناهانم اعتراف مي كنم، آنها را ببخش، منم كه بد كردم، منم كه خطا كردم، منم كه تصميم به گناه گرفتم، منم كه ناداني كردم."
مسلمانان با شركت در آيين پرفيض و ملكوتي دعاي عرفه، با ريختن اشك عشق، از معبود خود طلب عفو كرده و براي گناهان گذشته خود از ذات اقدس الهي طلب مغفرت كردند.
موضوع : تبریک / تسلیت / اعیاد ومناسبت ها
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 7:44 توسط آرزو - كلاهچی |
لبيك اللهم لبيك غبار اضطراب ازتنت بشوي و ردايي سپيد بپوش همچون پيامبران سپيده دم
لبيك اللهم لبيك سرود توحيد را همزبان با ابراهيم بخوان و آواز پَر جبرئيل را بشنو
لبيك اللهم لبيك به تماشاي طور سينا بيا و آتش عشق را تماشا كن
اكنون دامان پيامبر را بگير و سرود فرشتگان را سر دِه
مكه شهر قرآن و ايمان و عرفان
زادگاه پيامبر و علي و فاطمه، محبت وحي و پروازگاه جبرییلاست، شهري كه عطر نفسهاي پيامبران بزرگ را در خويش دارد. مكه شهر ذبح عظيم، ديار زمزم و زمزمه، سرزمين امن و آرامش است. مكه شهر ترنّم هاي پيامبر در خلوت شبانگاه حراست. شهر اشك ها و سوزها و استغاثه هاست. اين شهر حادثه شگفت شكافتن ديوار و ميلاد بزرگ كعبه علي (ع) را به خاطر دارد. مكه يادگار شكنجه ها و رنجهاي بزرگ پيامبر و صحابه اوست. اينجا هنوز مي توان سفير تازيانه هايي را شنيد كه بر پشت و شانه هاي بلال مي نشستند و با اَحد اَحد گفتن او همراه مي شدند. اينجا ياد آور شعب ابي طالب است، سه سال رنج، محاصره، گرسنگي، محكوميت. مرگ دردناك همسر وفادار پيامبر، گريه هاي دختري به نام فاطمه در سوگ مادر.
هنوز مي توان در اين ديار صداي خليل خدا، ابراهيم، را شنيد كه صبحگاهان با سيمايي شكفته و لبريز از آرامش در گوش فرزندش نجوا مي كند: "فرزند عزيز در خواب ديدم كه تيغ بر حلقومت نهادم" و فرزند كه ايمان و اطمينان در تار و پودش جاريست از سر شوق به او پاسخ مي دهد: "مأموريت بزرگ خويش را انجام بده كه مرا شكيبا و صبور خواهي يافت." هنوز مي توان بي تابي و هروله هاجر را در جستجوي آب ميان صفا و مروه ديد و گريه كودكي را در دامنه كوه كه تشنگي را با پاي بر زمين زدن پاياني مي جويد. اينجا شهر حركت و بركت است، اينجا زيبايي، عظمت، عشق، پاكي و صفا خانه كرده است. زيرا اينجا « خانه خداست».
لبّيك اللهمّ لبّيك،لبّيك لا شريك لك لبّيك،انّ الحمدو النّعمت لك و مُلك،لا شريك لك لبّيك
زائران مشتاق ديدار خانه خدا با حضور در حريم يار و با ديدن شكوه كعبه عشق, از ديده اشك شوق مي ريزند و دست نياز به درگاه ربوبيت بر مي دارند.
موضوع : تبریک / تسلیت / اعیاد ومناسبت ها
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 7:50 توسط آرزو - كلاهچی |
الهی , تا تو لبیک نگویی من کجا الهی گویم ؟!!
الهی , از من آهی و از تو نگاهی !!!
الهی , همه گویند: بده حسن گوید:بگیر
الهی , همه از تو دوا خواهند و حسن از تو درد
الهی , همه حیوانات را در کوه و جنگل می بینند و حسن در شهر و ده.
الهی , عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم.
الهی , شکرت که دنیایم آخرتم شد
الهی , شکرت که در این شب مبارک به لیلة القدر رسیدم
الهی , من در ذات خود متحیرم چه رسد به ذات تو
الهی ، شیدایی جانان را با حور و غلامان چه كار
الهی ، توانگران را به دیدن خانه خوانده ای ، و درویشان را به دیدار خداوند خانه ، آنان سنگ و گل دارند ، و اینان جان و دل ،آنان سرگرم در صورتند و اینان محو در معنا ، خوشا آن توانگری كه درویش است .
الهی ، حسن از دست خود چنان بود و در دست چنین شد، شكرت كه آن چنان این چنین شد
الهى ! داغ دل را نه زبان تواند تقریر كند و نه قلم یارد به تحریر رساند " الحمد لله " ، كه دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است.
الهى ! اگر چه درویشم ولى داراتر از من كیست كه تو دارایى منى.
الهى ! شكرت كه دولت صبرم دادى تا به ملكت فقرم رساندی .
الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، نه این صورت ببیند و نه آن معنى.
الهى ! گرگ و پلنگ را رام توان كرد، با نفس سركش چه باید كرد؟
الهى ! به فضلت سینه بى كینهام دادى به جودت شرح صدرم عطا بفرما.
الهی ! نبودم و خلعت وجودم بخشیدهاى ، خفته بودم و نعمت بیداریم عطا كردهاى ، تشنه بودم و آب حیاتم چشاندهاى ، متفرق بودم و كسوت جمعم پوشاندهاى ، توفیق دوام در صلاتم هم مرحمت بفرما كه " اَلـَّذینَ هُم علَى صَلوتِهِم دائموُن " كامروا هستند.
الهى ! اگر " ستارالعیوب " نبودى ما از رسوایى چه مىكردیم.
الهی , شكرت كه به ناز و نعمت پرورده نشدم ، وگرنه از كجا حسن میشدم
الهی , آتشم ده تا خود را بسوزانم،بسوزانم خود را قبل از اینکه بسوزانندم ,آتشی ده از وجود مقدست که از گرمای تو سوختن همه آرزویم است
الهی ؛شكرت كه دل بی دردم را به درد آوردی .
الهی ؛دست با ادب دراز است و پای بی ادب
الهى ! خروس را سحر باشد و حسن را نباشد
الهی،آنی كه درد ندارد انسان نیست
الهی , همه تو را خوانند: قمری به قوقو، پوپك به پوپو، فاخته به كوكو، حسن به هوهو
الهی , موج از دریا برخیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و در وی ناگزیر است . انا لله و انا الیه راجعون

خدايا : عقيده ام را از دست عقده ام مصون دار.
خدايا : به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارزاني كن .
خدايا: رشد عقلي و علمي ، مرا از فضيلت،تعصب، احساس و اشراق محروم نسازد.
خدايا: مرا همواره ، آگاه و هوشيار دار،تا قبل از شناختن درست كسي با فكري_ مثبت يا منفي_قضاوت نكنم .
خدايا : جهل آ ميخته با خودخواهي و حسد ، مرا ، رايگان، ابزار قتاله دشمن ، براي حمله به دوست ، نسازد .
خدايا شهرت ،مني را كه :مي خواهم باشم ،قرباني مني كه : مي خواهند باشم ، نكند.
خدايا : خود خواهي را چندان در من بكش ، يا بر كش ،تا خودخواهي ديگران را احساس نكنم، و از آن در رنج نباشم.
خدايا: به من تقواي ستيز بياموز ، تا در انبوه مسئوليت ، نلغزم و از تقواي برهيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نبِوسم .
خدايا: به من توفيق تلاش ، در شكست ؛صبر ، در نوميدي ؛ رفتن ، بي همراه ؛ جهاد، بي سلاح ؛كار ، بي بِاداش؛فداكاري ، در سكوت ؛ دين ، بي دنيا ؛ مذهب ، بي عوام ؛عظمت ، بي نام ؛ خدمت ، بي نان؛ ايمان ، بي ريا ؛خوبي ، بي نمود ؛گستاخي، بي خامي ؛مناعت ، بي غرور ؛عشق ، بي هوس؛ تنهايي، در انبوه جمعيت ؛ دوست داشتن ، بي آنكه دوست بداند؛ روزي كن .
دکتر علی شریعتی
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربداني که چطور زندگي کني
باران می بارد و این شروعی است براي آغاز فصل پاییز و این منم در ميان فصل زرد.....
در کوچه باغهای پايیزی راه می روم.صدای خش خش برگها را می شنوم وکودک درونم به وجد می آید دلم میخواهد در خیابان بی هیچ ملامتی بدوم.برگها را زیر پایم له کنم و زيباترين موسیقی طبیعی دنیا گوشم را بنوازد و تا ابد به زیباترین رنگهای نارنجی و زرد پايیزی بنگرم. دلم می خواهد زیر باران بمانم دهانم را باز کنم قطرهای باران را بچشم وخیس خیس از قطرات باران واشک دعا کنم:دعائی که گفته شده است در هنگام نزول باران اجابت می شود.دلم میخواهد پایم را در چاله های آب کنم وسردی آب را از پس جورابهایم حس کنم دلم می خواهد قرمزی دستهایم را به گرمای بخاری بسپارم تا یخ وجودم آب شود احساسم بشکند و نشاطی یابم.
دلم میخواهد چشمانم را ببندم
و فصل پاييز را با تمام وجودم حس كنم.....
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 7:59 توسط آرزو - كلاهچی |
زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم.
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
براي شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهي مرده اي هم مي تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند .
( دکتر علي شريعتي )
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 14:52 توسط آرزو - كلاهچی |
به ياد دوست نازنيم كه الان در سفر روحاني حج است . اميدوارم خداوند قسمت كند تمام دوستدارانش به اين سفر بروند . ان شا ءالله
به آسمان دست نزنید
ابرها را به هم نریزید
و خورشید را
خاموش نکنید
... تا من برگردم
با باد نرقصید
و به چشمک ستارهها
پاسخی ندهید؛
... تا من برگردم
از افق دور نشوید
و راه خانه را فقط از خدا بپرسید؛
... تا من برگردم
به تمام غریبه ها
سلام کنید
...
اگر هم برنگشتم
که هیچ ...
فقط بر ما ببخشائید
هر آنچه را که از ما دیدید و نمیبایست میدیدید
و برای هر آنچه که باید میدیدید از ما و ندیدید
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 15:0 توسط آرزو - كلاهچی |
دوستان از حضور گرمتان سپاسگزارم
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
باهمین سنگ زدن ماه بهم می ریزد . . .
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت . . .
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم
عرفان نظرآهاری

(سوره بقره)
او میگفت : ((خدا حتما یک جایی همین جاهاست . ))
و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش ؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد . او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی .
نه رد پایی روی ماه بود نه نشانه ای لای ستاره ها . از آسمان دست کشید ، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم .
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد . زمین پهناور بود و عمیق . پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند .
زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فرو تر رفت و فرو تر .
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود .
نه پایین و نه بالا ، نه زمین و نه آسمان .خدا را پیدا نکرد . اما هنوز کوه ها مانده بود . دریا ها و دشت ها هم . پس گشت و گشت و گشت . پشت کوه ها و قعر دریارا ، وجب به وجب دشت را . زیر تک تک همه ریگ ها را . لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را . اما خبری نبود ، از خدا خبری نبود.
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو .
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت . شاید نسیم فرشته بود که میگفت خسته نباش که خستگی مرگ است . هنوز مانده است ، وسیع ترین و زیبا ترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است . سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست .
نسیم دور او گشت و گفت : (( اینجا مانده است ، اینجا که نامش تویی . ))
وتازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید . نسیم دریچه کوچکی را گشود ، راه ورود تنها همین بود . و او پا بر دلش گذاشت وارد شد . خدا آنجا بود . بر عرش تکیه زده بود . و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود. همین جاست .
سالها بعد وقتی که او به چشم های خود بر گشت ، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمین . هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه ، هم لای ستاره ها و هم روی ماه .
موضوع : داستان های زیبا
| +| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 15:7 توسط آرزو - كلاهچی |
" دو کاج "
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روییدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند
روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شده و روی دیگری افتاد
گفت:ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تو را دارم
بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست؟
سیم بانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند
دیروز:قلبی مهربان قامتی استوار صدایی گرم
امروز:قلبی به سختی سنگ قامتی به شکستگی یک شاخه نرگس وصدایی به سرمای شب های سپید پوش زمستان.
و فردا:سیاه پوشانی که به یاد قلب مهربان قامت استوار وصدای گرمت آرام و زود گذر آهسته می گریند...!!!
موضوع : سخن بزرگان وجملات زیبا
| +| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 14:57 توسط آرزو - كلاهچی |
موضوع : آموخته ام که ؟
| +| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 14:46 توسط آرزو - كلاهچی |
و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله كوچك تابستان را به چله نشستم، اما
گفتند: دلت پرنیان بهشتی است. خدا عشق را در آن پیچیده است. پرنیان دلت را
چنین كردم، بوی نفرت عالم را گرفت. و تازه دانستم بی آن كه باخبر باشم، شیطان از
به اینجا كه میرسم، ناامید میشوم، آنقدر كه میخواهم همة سرازیری جهنم را
راستی امشب به آسمان نگاه كن، ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است
عرفان نظرآهاری
بعضی آدمها جلدِ زرکوب دارند،
بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک،
بعضی آدمها ترجمه شده اند،
بعضی از آدمها تجدیدِ چاپ میشوند،
و بعضی از آدمها توقیف
و بعضی از آدمها فتوکپی ِ آدمهای ِ دیگر اند.
بعضی از آدمها صفحاتِ رنگی دارند،
بعضی از آدمها تیتر دارند، فهرست دارند،
و روی پیشانی ِ بعضی از آدمها نوشته اند.
حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدمها قیمتِ روی ِ جلد دارند،
بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش میرسند،
و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمیشوند.
بعضی از آدمها را باید جلد گرفت،
بعضی از آدمها را میشود توی ِ جیب گذاشت!
بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته میشوند.
بعضی از آدمها خط خوردگی دارند،
بعضی از آدمها غلطِ چاپی دارند.
بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آنها را بفهمیم.
و بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت.
کتابها مثل ِ آدمها هستند.
بعضی از کتابها برای ِ ما قصه میگویند تا بخوابیم.
و بعضی قصه میگویند تا بیدار شویم،
بعضی از کتابها تنبل هستند.
بعضی از کتابها تقلب میکنند،
بعضی از کتابها دزدی میکنند!
بعضی از کتابها به پدر-و-مادر ِ خود احترام میگذارند.
و بعضی حتی اسمی هم از پدر-و-مادر ِ خود نمیبرند.
بعضی از کتابها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند.
بعضی از کتابها هرچه دارند به دیگران میبخشند.
و بعضی از کتابها فقیر اند و بعضی گدایی میکنند.
بعضی از کتابها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند،
و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.
بعضی از کتابها بیمار اند،
بعضی از کتابها تب دارند و هذیان میگویند.
بعضی از کتابها، کودکانه و لوس حرف میزنند.
و بعضی از کتابها فقط غر میزنند و نصیحت میکنند.
بعضی از کتابها پیش از تولد میمیرند.
و بعضی تا ابد زنده هستند.
قیصر امینپور
عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است
گاهی اوقات در زندگی به یک دوست برمی خورید.
کسی که زندگیتان را تغییر می دهد و بخشی از شما می شود.
کسی که شما را می خنداند آنقدر که نتوانید ازخنده باز بایستید.
کسی که به شما بباوراند واقعا در دنیا خوبی وجود دارد.
کسی که شما را متقاعدمی سازد درقفل شده ای در انتظارتان است.
که تنها شما می توانید آن راباز کنید .
این یک دوست ابدی است.
وقتی به زمین می خورید و تنها و دست خالی می مانید.
دوست همیشگیتان شما را بلند می کند و به شما روحیه می دهد.
و ناگهان آن دنیای سیاه و تار را پر از روشنایی و نور می کند.
دوست همیشگی شما درهمگی ساعات غمگین وسخت همراهتان است.
اگر از راهتان بازگردید او نیز شما را دنبال می کند.
اگر راهتان را گم کردید او شما را راهنمایی می کند.
دوست ابدی شما دستتان را در دست گرفته می گوید
که همه چیز درست می شود.
و اگر زمانی چنین دوستی را یافتید احساس کامل شدن
و مسرت می کنید.
چرا که دیگر نیازی به نگرانی نیست شما یک دوست
همیشگی برای تمامی زندگی یافته اید.
و همیشه، هرگز پایانی ندارد.

یاد بگیریم که التیام زخم روح به اندازه ی زخم جسم مهم است
یاد بگیریم که ادمی همان چیزی را باور میکند که پیوسته به خود میگوید
یاد بگیریم واقعیت چیزی است که هست نه ان چیزی که ما میخواهیم
یاد بگیریم که ناتوانی از ماست نه از قدرت مسا له ای که پیش روی ما قرار دارد
یاد بگیریم که حضورمان پیوسته تغییر مثبتی در زندگی دیگران ایجاد کند حتی با یک سلام صمیمانه
یاد بگیریم که هر چه اعمال و گفتار یکی نا خوشایندتر باشد به عشق بیشتری نیاز دارد
یاد بگیریم که یک بچه اگر انقدر بزرگ شده که بتواند دوست بدارد انقدر بزرگ شده که بتواند غصه بخورد
و یاد بگیریم بیشتر از انکه به ساعت خود نگاه کنیم ،همدیگر را ببینیم
شاید این اخرین لحظه ی دیدن من و تو باشد
امشب رحمت دوست جاریست.....
مانند رود....نه!....
مانند باران....اگر دلتان لرزید...
اگر بغضتان ترکید کسی........
اینجا محتاج دعاست.
موضوع : سخن بزرگان وجملات زیبا
| +| نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 7:45 توسط آرزو - كلاهچی |
قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا میگفت: «از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست»
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت:«امروز روز توست. روز دریا شدن». خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را.
اما...
روزی قطره به خدا گفت: «از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟»
خدا گفت: «هست.»
قطره گفت: «پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را.»
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: «این جا بینهایت است.»
آدم عاشق بود. دنبال کلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت !
قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت:
«حالا تو بینهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است!»
ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازاينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند![]()
موفق کسی است که با آجرهایی که بطرفش پرتاب می شود ، یک بنای محکم بسازد ![]()
مي دوني اگه صخره و سنگ تو مسيره رودخانه ي زندگيت نباشه صداي آب اصلا قشنگ نيست؟![]()
گل نیلوفر زیباترین گل ذنیا در مرداب میروید تا به همه بگوید که در سخت ترین لحظات باید زیباترین ها را آفرید.![]()
