تبليغاتX
قلم واندیشه
قلم واندیشه
قلم و اندیشه در مهر و مهرورزی
ایا این بود زندگی؟؟؟؟ شما چه فکر می کنید ؟؟؟

از کنار يکديگر رد مي شويم و تنها چيزي که در سال هاي دور باقي مي ماند ، تنها ،‌خاطره ايست که مثل باد به جاي باد ، هر کجا که مي خواهد مي رود...مي وزد.شايد به همين دليل ساده است که از خودم چيزي براي گفتن...پنهان کردن...يا از دست دادن ندارم.


مانند دانه برفي که فقط يک بار درست در برابر چشمانت ،‌از بالا ،‌از ميان هزاران دانه برف آرام فرود مي آيد و در انبوه سپيدي برف پوش زمين جايي ، مي نشيند و گم مي شود و تو ديگر آن را نخواهي يافت ، نخواهي ديد...همچون رهگذري که فقط يک لحظه از کنارت مي گذرد و تو تا پايان دنيا ،‌ديگر او را نمي بيني و نخواهي دانست که او که بود.من هم يکي از همان رهگذرانم ! درست مثل تو !

همه ما از کنار يکديگر رد مي شويم ، گاهي به سادگي...گاهي به مهرباني...گاهي دير و...گاهي ناتمام.
ناتمام از کنارم رد شويد و سنگ ها را از راهم جمع کنيد تا به سادگي از کنارتان رد شوم.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط آرزو - كلاهچی |

چنان قوی باش که هیچ عاملی ، آرامش فکر تو را بر هم نزند .

درباره سلامت، شادمانی و خوشبختی سخن بگو.

محاسن و مزایای دوستانت را به آنان گوشزد کن .

در هر چیز ، جنبه روشن آن را ببین .

همیشه درباره بهترین پیش آمدها فکر کن.

از موفقیت دیگران همان قدر خوشحال باش که از موفقیت خودت خوشنود می شودی.

به اشتباهات گذشته فکر مکن ، اما از آن ها درس بگیر.

شاد و بشاش باش و به دیگران لبخند بزن .

آن قدر بزرگ باش که نگران نشوی

آن قدر نجیب و موقر باش که خشمگین نشوی

و آن قدر شاد باش که اجازه ندهی مشکلی بروز کند

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط آرزو - كلاهچی |

روزی دهقانی در مزرعه ، لوحی مرمرین یافت که نقش و نگارهای

 زیبایی از روزگار باستان بر آن به جا مانده بود . لوح

عتیقه بود.   نزد شخصی برد که شیفته ی آثار باستانی بود

مرد ، لوح را به بهای بسیار از دهقان خرید و هریک پی کار خویش رفتند.

 

دهقان همچنان که به سوی خانه می رفت ، با خود گفت :

" این پول چه نیرو و قدرتی برای من به ارمغان خواهد آورد

به راستی شگفت آور است که انسان عاقلی ، برای تکه سنگی بی

جان و بی حرکت ، چنین پولی بپردازد و صخره ای را که هزاران

سال در دل زمین پنهان بوده ، بخرد ! "

 

در همان حال ،

خریدار ، لوح را می نگریست و در دل می اندیشید :

 " مرحبا چه لوح زیبایی ، چه نقوش روح افزایی! راستی که به رویایی

آسمانی می ماند که چشم انداز هزاران سال خواب آرام در دل

زمین را در خود نهفته دارد . چگونه ممکن است انسانی ، چنین

" گوهر کمیابی را به ازای مشتی پول بی مقدار ، بفروشد ...؟

 

جبران خلیل جبران

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط آرزو - كلاهچی |

تو با دوستانت ازهمه دوستان مانوس تری و برای آنهایی که به تو توکل می کنند٬ از هر کس حاضرتری.از درون و افکارشان آگاهی و مقدار درکشان را میدانی٬ بنابراین رازهایشان نزد تو آشکار است و دل هایشان به سوی تو در التهاب.اگر تنهایی و غربت آنها را به وحشت اندازد٬ یاد ذکر تو مانوسشان میکند و اگر مصیبت های روزگار برآنها فرود آید٬ به تو پناه می آورند ٬ زیرا می دانند که سررشته همه کارها در دستان توست و صدور احکام قضا به فرمان تو می باشد.

خدایا !

 اگر ندانستم که از تو چه بخواهم و از درخواست خود حیران بودم٬ تو مرا به آنچه صلاحم هست رهنمون باش و دلم را بدانچه رستگاری من در آن است متوجه فرما که چنین کاری از تو شگفت آور نیست و از کفایت های تو ناساخته نمی باشد

خدایا ! با من از روی عفو و کرمت رفتار کن نه از روی عدالت .

نهج البلاغه-خطبه 218

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط آرزو - كلاهچی |
هیچ کس اشکی برای ما نریخت                       هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست                     حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم                              گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ هم فالم را گرفت                                 یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم                            خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط آرزو - كلاهچی |
۶ - ربنا امنا فاغفرلنا و ارحمنا و انت خير الراحمين .  ۱۰۹/۲۳
پروردگار ما، ما به تو ايمان آورديم ما را ببخش و بيامرز و به ما رحم كن كه تو بهترين بخشندگانى .

۷ - ربنا امنا فاكتبنا مع الشاهدين .  ۸۳/۵
پروردگار ما، ما به تو ايمان آورديم ما را در زمره گواهان توحيد و موحدين قرار ده .

۸ - ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون .  ۱۲/۳۲
پروردگار ما آنچه به ما وعده فرموده بودى و ديديم و شنيديم ما را به دنيا برگردان تا عمل صالح كنيم كه ما به حشر و نشر و كتاب و معاد يقين پيدا كرده ايم.

۹ - ربنا اتمم لنا نورنا و اغفرلنا انك على كل شى ء قدير.  ۸/۶۶
پروردگارا نور علم و ايمان را براى ما تمام گردان و ما را بيامرز كه تو بر هر چيز قادر و توانايى .

۱۰ - ربنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون .  ۱۰۸/۲۳
پروردگارا ما را از جهنم بيرون ببر كه اگر ما دوباره عصيان كنيم ستمكاريم .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 توسط آرزو - كلاهچی |

 

در ماه رمضان با انجام این کارها نمره بیست بگیرید :

1 دروغ نگوييد.

2 چشم را ازگناه حفظ كنيد.

3 دعوانكنيد.

4 به ديگران حسادت نور زيد.

5 غيبت نكنيد.

6 با كسيكه حرف حق ودرست مي زند مخا لفت نكنيد.

7 خشمگين نشويد.

8 فحش ندهيد.

9 كسي را سرزنش نكنيد.

10 به ديگران طعنه نزنيد.

11 ستم نكنيد.

12 كاري نكنيد كه ديگران به زحمت بيفتند.

13 هميشه به ياد خدا باشيد.

14 راست گو و بردبار باشيد.

15 از افراد بد دوري كنيد.

16 دشمني نكنيد.

17 اسرار خود و ديگران را حفظ كنيد.

18 بدن خود را پاكيزه نگه داريد.

19 سخن چيني نكنيد.

20 نماز و عبادت را باتمام وجود انجام دهيد.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 توسط آرزو - كلاهچی |

الهی به سوی توآمده ایم ، به حق خودت ما را به خودمان بر مگردان ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 توسط آرزو - كلاهچی |

يكي بود ، يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صخبت آنها به گوش مي رسيد:

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم ، اما هيچ كسي نمي تواند شعله مرا روشن نگه دارد. من باور دارم كه به زودي مي ميرم... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد و به كلي خاموش شد.

شمع دوم گفت: من ايمان هستم. براي بيشتر آدم ها ديگر در زندگي ضروري نيستم. پس دليلي وجود ندارد كه روشن بمانم... سپس با وزش نسيم ملايمي ، ايمان نيز خاموش شد.

شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم. انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درك نمي كنند . آن ها حتي فراموش كرده اند كه به نزديك ترين كسان خود عشق بورزند... طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد. چرا شما خاموش شده ايد، شما قاعدتا بايد تا آخر روشن بمانيد. سپس شروع به گريه كرد. آنگاه شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زماني كه من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن كنيم. من اميد هستم! با چشماني كه از اشك و شوق مي درخشيد، كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن كرد.

نور اميد هرگز از زندگيتان خاموش مباد

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 توسط آرزو - كلاهچی |

زندگی مثله شطرنج می مونه ...

 اگه بازی بلد نباشی همه می خوان یادت بدن ....

اگه هم بلد باشی ، همه می خوان شکستت بدن !

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 توسط آرزو - كلاهچی |
Blog Skin