هفت بار که افتادی ، برای هشتمین بار برخیز ! (ضرب المثل ژاپنی)
وقتی که افتاده بودم ، می خواستم بلند شوم . ولینه کسی را یافتم که دست بر شانه هایش بگذارم و نه چیزی را دیدم تا خودم را را بر او حمایل کنم.چیزی به طلوع آفتاب نا امیدی نمانده بود . زلزله ی پاهایم ، ساختمانم را داشت ویران میکرد . رعشه ی دست هایم ، مرا یاد پدربزرگ می انداخت.در چنین حالی بودم که ناگهان صدایی به گوشم رسید. گوشم ، چشم هایم را به جهت صدا چرخاند.به سختی نگاهم را معطوف جهت صدا کردم.
ولی نه چیزی بود و نه کسی و نه منبع امیدی ، نا امید تر سرم را پایین انداختم.دوباره صدایی شنیدم ، این بار گفت : دست من را بگیر و بلند شو . انگار تازه متولد شده باشم . تمام بدنم را نشاط و امید فر گرفت . دستم را به طرف دستش دراز کردم . ولی به دست او نرسید .گفت : اندکی تقلا کن . حرفش را گوش کردم ، ولی دستم همچنان کوتاه ماند. دوباره گفت : دوباره سعی کن . احساس کردم زانوهایم در حال تکان خوردن هست.
ولی باز هم دستم به دستش نرسید. با خودم عهد کردم که نهایت تلاشم را انجام دهم.این بار دستم به نوک انگشت دستش رسید ، به او گفتم : حالا من رو از روی زمین بلند کن . با نگاه معصومانه ای بهم فهماند : تو دیگر نیازی به دست و کمک من نیاز نداری ، تو با توان و نیرو و ارداه و انگیزه ی خودت از زمین بلند شده ای ، بدون کمک از هیچ کس و نا کسی .فقط و فقط من تو را متوجه خودت کردم.
او که بود ؟ او چه بود ؟ چرا به کمک من امد ؟ چه منفعتی در کمک کردن به من داشت ؟ چرا ؟
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 7:13 توسط آرزو - كلاهچی |
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم.

موضوع : آیا می دانید که ؟
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 7:3 توسط آرزو - كلاهچی |
این عبادت بازرگانان است.
گروهی از روی ترس خدا را بندگی میكنند
این عبادت غلامان است.
گروهی هم از روی شكر و سپاس خدا را بندگی میكنند
این عبادت آزادگان است.
موضوع : گفته اند که ؟
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 7:0 توسط آرزو - كلاهچی |
تا بدانیم که مرگ...
آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...
مرگ هم حادثه است...
مثل افتادن برگ
که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک...
نفس سبزبهاری جاریست
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه خدا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست، كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر قطار سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطاري ايستاد، كسي كم مي شد، قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا سبكي قانون راه خداست.
مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت:
«درود بر شما، راز من همين بود. آن كه مرا مي خواهد در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.»
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد، ديگر نه قطاري بود و نه مسافري.
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 18:41 توسط آرزو - كلاهچی |
خدايا :
به من زيستي عطا کن که در لحظه ي مرگ
بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است
حسرت نخورم...
و مردني عطا کن که بر بيهودگي اش سوگوار نباشم

بعضی از آدما مثل کوه می مونن ، هر چی بهشون نزدیک تر بشی ،
بیشتر به عظمت و بزرگی شون پی می بری .![]()
موضوع : سخن بزرگان وجملات زیبا
| +| نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 7:8 توسط آرزو - كلاهچی |
ادامه مطلب...
موضوع : داستان های زیبا
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 18:14 توسط آرزو - كلاهچی |

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را
برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت
جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت
شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه
کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که
مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين
شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي
است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
موضوع : آیا می دانید که ؟
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 17:41 توسط آرزو - كلاهچی |
نسيمي دميد از باغ دوستي دل را فدا كرديم .
بويي يافتيم از خزانه دوستي به پادشاهي بر سر عالم ندا كرديم
برقي تافت از مشرق حقيقت آب و گل كم انگاشتيم و دو گيتي بگذاشتيم
يك نظر كردي در آن نظر بسوختيم و بگداختيم
بيفزاي نظري و اين سوخته را مرهم ساز و غرق شده را
در ياب كه : مي زده زا هم به مي دار و مرهم بود .
خداوندا
خود كردم و خود خريدم آتش بر خود ، خود افروزانيدم
از دوستي آواز دادم دل و جان فرا ناز دادم
مهربانا
اكنون كه در غرقابم دستم گير كه گرم افتادم .
الهيُُ
چه زيباست ايام دوستان با تو
چه زيباست معاملت ايشان در آرزوي ديدار تو
چه خوش است گفتگوي ايشان در رته جستجوي تو
چه بزرگوار است رو زگار ايشان در سر كار تو
روزي ابليس بر بالاي کوهي در بيت المقدس به نام افيق بر حضرت عيسي (ع) ظاهر شد و قصد داشت
او را بفريبد، از اين روگفت: اي عيسي! تو بزرگي که بدون پدر و مادر به وجود آمدي؟!
فرمود: بزرگ آن کسي است که مرا آفريد.
گفت: خداتويي که در گهواره سخن گفتي؟
فرمود: عظمت از خداست که مرا به سخن درآورد.
گفت: تو بزرگي که از گل شکل پرنده اي ساختي و آن را به پرواز درآوردي؟!
فرمود: آنچه مسخر شد از عظمت خداوند عطا شده است.
گفت : از بزرگي خدايي توست که بيماران را شفا مي دهي؟!
فرمود: خدا اجازه ي شفا به من داده است.
گفت: تو مرده ها را زنده مي کني!
فرمود: به اجازه ي خدا زنده مي کنم که مرا نيز، روزي او بميراند.
گفت: تويي که روي آب راه مي روي!؟
منبع: يکصد موضوع ، پانصد داستان
موضوع : داستان های زیبا
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 8:19 توسط آرزو - كلاهچی |
تا از خودپرستي فارغ نشوي، خداپرست نتواني بودن. تا بنده نشوي، آزادي نيابي. تا پشت بر هر
موضوع : سخن بزرگان وجملات زیبا
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 8:4 توسط آرزو - كلاهچی |
عشق است و آتش و خون داغ است و درد دوری
کی می توان نگفتن کی می توان صبوری
با دوست عشق زیباست با یار بی قراری
از دوست درد ماند و از یار یاد گاری
پیش از پیری جوانی و پیش از بیماری تندرستی را دریاب.
مرد بزرگ کسی است که در سینه خود قلبی کودکانه داشته باشد. (!!!)
آنچه که پیش از مرگ انسان را می کشد نومیدی است.
با داشتن اراده قوی مالک همه چیز هستید.
سخنان شیرین زحمتی ندارند ولی فواید بی شماری به شما می رسانند.
سکوت گاه هزاران معنی در بر دارد که از گفتن به دست نمی آید.
بردباری در زمان خشم مشکل ترین ولی با ارزشترین کارهاست.
بهتر است زندگی را همان جور که واقعا هست بپذیریم، نه ان جور که خیال می کردیم باشد.
آرزو هایتان را جدی بگیرید.
نرسیده به درخت ،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد ،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،
دو قدم مانده به گل ،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی :
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه برمیدارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست.
* تبسم خرجی ندارد.
* تبسم ، بدون اینکه دهنده اش را فقیر کند، گیرنده اش را ثروتمند می سازد.
* تبسم ، فقط یک لحظه پایدار است ولی گاهی خاطره اش تا ابد باقی می ماند.
* تبسم ، در خانه خوشبختی ایجاد می کند و د رتجارت حسن نیت ، زیرا تبسم نشانه ی دوستی و رفاقت است .
* تبسم خستگی را برطرف و افراد مایوس را امیدوار می کند.
* تبسم اشعه آفتاب است برای افسردگان و بهترین پادزهر طبیعی است برای ناراحتی .
* تبسم را نه می توان خرید ، نه می توان گدایی کرد و نه می توان دزدید.
* اگر می خواهید مردم شما را دوست بدارند تبسم کنید.
* یک تبسم می گوید " من دوستت دارم ، تو مرا خوشحال می کنی ، از ملاقات تو خوشحالم.
موضوع : تبریک / تسلیت / اعیاد ومناسبت ها
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 9:20 توسط آرزو - كلاهچی |
اعیاد شعبانیه را به همه دوستان تبریک عرض می کنم .

موضوع : تبریک / تسلیت / اعیاد ومناسبت ها
| +| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 9:19 توسط آرزو - كلاهچی |

خدایا به داده هایت، به نداده هایت و به گرفته هایت شکر
زیرا در داده هایت نعمت، در نداده هایت حکمت، و در گرفته هایت مصلحت و امتحان است.
عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار.
خدایا !
به من قدرت تحمل عقیده مخالف را ارزانی کن .
خدایا !
رشد عقلی و علمی مرا از فضیلت تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد.
خدایا !
مرا همواره آگاه و هوشیار دار تا پیش از شناخت " درست و کامل " کسی یا فکری ، مثبت یا منفی قضاوت نکنم .
خدایا !
جهل آمیخته با خودخواهی ، حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
خدایا!
شهرت منی را که می خواهم باشم قربانی منی که می خواهند باشم نکند.
دکتر شریعتی
با انگشتانم بيشتر نقاشي ميكشيدم تا با آن امر و نهي كنم .
كمتر تنبيه ميكردم و بيشتر تشويق .
فرزندم را بيشتر به تفريح ميبردم و با او بازي ميكردم .
از جدي زندگي كردن دست بر ميداشتم و جدا زندگي مي كردم .
بيشتر محبت مي كردم و كمتر زحمت مي كشيدم .
كمتر سخت گيري ميكردم و بيشتر دستگيري ميكردم .
اول خودم را ميساختم و بعد خانه ام را.
« دايان لومانس »
موضوع : به نقل از وبلاگ ........
| +| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:51 توسط آرزو - كلاهچی |
۱- لجاجت (پافشاری روی افکار و عقاید باطل)
۲-عجله (انجام عملی یا گفتاری بدون تفکر و تدبر لازم)
۳-عجب (خودپسندی و غرور نابجا به کمالات ناقص مثل مال ،مقام و زیبایی)
۴-تنبلی(سستی و کاهلی در انجام امور)
از فرمایشات امیر مومنان علی علیه السلام
موضوع : سخن بزرگان وجملات زیبا
| +| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:11 توسط آرزو - كلاهچی |
از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و خدا گفت : نه
او فرمود : باز گرفتن غرور کار من نیست ، بلکه تویی که باید آن را ترک کنی .
از خدا خواستم کودکان معلول را شفا بخشد و خدا گفت : نه
او فرمود : روح کامل است و جسم زود گذر .
از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و خدا گفت : نه
او فرمود : شکیبایی دستاورد رنج است و به کسی عطا نمی شود ، آن را باید به دست آورد .
از خدا خواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت : نه
او فرمود : تبرک می کنم ، اما کسب سعادت کار شماست .
از خدا خواستم روح مرا تعالی بخشد و خدا گفت : نه
او فرمود : خود باید متعالی شوی ، اما تو را یاری می دهم تا به ثمر بنشینی .
از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم .
خدا فرمود : هان ! بالاخره قضیه را دریافتی .
از او نیرو خواستم ، مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قوی تر شوم .
از او حکمت خواستم ، مسائل بسیاری به من داد تا آن را حل کنم .
از او شهامت خواستم ، خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم .
از او عشق خواستم ، انسان های دردمند را در سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم .
از او کمک خواستم به من فرصت دهد .
هیچ یک از خواسته هایی که داشتم دریافت نکردم ،
اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم .
" دعای من مستجاب شده بود "

موضوع : داستان های زیبا
| +| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 7:14 توسط آرزو - كلاهچی |
وقتی که دلت گرفت ، وقتی که دلتنگ شدی ، وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه،
وقتی فهمیدی که کسی نیست به حرفا و درد دلات گوش بده ،برو کنار پنجره ،پنجره رو باز
کن . یه نگا به آسمون بنداز ، فرقی نداره صبح باشه یا شب ، آفتابی باشه یا ابری ، فقط
بهش نگاه کن . نا خود اگاه احساس آرامش وجودت رو تسخیر می کنه . روحت به پرواز در
می یاد . می ری تا اون بالا بالا ها ، تو اوج ابرا ، کنار مهربونی که هر چقدر هم پیشش بمونی
راضی نمی شی که ازش دل بکنی .
یه لحظه چشاتو ببند . آروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن . بذار احساس کنی دفعه اولته که
داری این قدر خوب نفس می کشی . وقتی آروم شدی و فهمیدی که اونقدر تنها نیستی چون
یکی هست که همیشه با توست ، اگر اشکات جاری شد بی خیال ، بذار ببارن ، اون موقع
هست که به آرامش واقعی رسیدی و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا
با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی .
وقتی پنجره رو می بندی انگار برگشتی سر جای اولت ، اما این بار با امید و توکل بیشتر .
سعی کن نه تنه
